من به آمار زمين مشكوكم! اگر اين شهر پر از آدمهاست پس چرا اين همه دلها تنهاست؟!!

سالها ميروند و من اينجا حيران از اين رفتن .....

 هنوز هستم .... به كجا چنين شتابان......

نوشته شده توسط رها در ساعت 0:15 | لینک  | 

شاعر که شدم نردبانی بلند بر می دارم 
پای پنجره ی پرسه های پسین پروانه می گذارم 
و به سکوت سلام آن روزها سرک می کشم شاعر که شدم می آیم کنار کوچه ی کبوترها 
تاریخ یادگاری دیوار را پررنگ می کنم 
شاعر که شدم.....
. نقطه پایان حرف گفته است و چند نقطه ....پایان هزاران حرف نگفته .....

نوشته شده توسط رها در ساعت 23:27 | لینک  | 

دلم برای خلوتم تنگ است .... در این روزگار پر هیاهو که سخت تلاش میکنیم تا ساده زندگی کنیم ، دلم تنگ است برای لحظه ای نگاه بی دغدغه..... نگاه به خودم بدون آینه .... دلم برای خودم تنگ است ..... نمی دانم شاید روزی دوباره جایی .... چرکنویس دلم را پاکنویس کردم .... شاید ...

نوشته شده توسط رها در ساعت 1:15 | لینک  | 

دو سال از این شروع گذشت ... روزی که این گوشه تنهایی شکل گرفت تنها گهواره ای بود برای "خودی" که بی خبر نطفه بست .... ناغافل زاده شد .... بی پروا بزرگ شد .... قد کشید ....آنقدر که دیگر برای نگاه کردنش باید به آسمان نگاه کنم " خودی" که گاه آنقدر غریبه است که گویی از دیاری دیگر.... و گاه خود من .... "من "با تمام ضعفها و قدرتهایش ... با تمام بیقراری ها و سرکشی ها .... با تمام دلخوشیها و دلتنگیهایش.... هنوز هستم .... نمی دانم سال بعد این "من" خواهد نوشت "سه سال" یا این کنج تنهایی بی وارث خواهد ماند ..... دو سالگیت مبارک ..
نوشته شده توسط رها در ساعت 1:37 | لینک  | 

گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز می شود ...گاه با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام می گردد گاه با یک کلمه ، آدمی نابود می شود گاهی با یک .... مراقب بعضی یک ها باشیم !! با اینکه ناچیزند ، گاه همه چیزند ....


نوشته شده توسط رها در ساعت 0:14 | لینک  | 

اگر همچون خود نیافتی مثل خدا تنها باش! "کوروش بزرگ"

نوشته شده توسط رها در ساعت 0:6 | لینک  | 

به سراغ من اگر می آیی تند و آهسته چه فرقی دارد؟

تو به هر جور دلت خواست بیا...

مثل سهراب دگر جنس تنهایی من چینی نیست..که ترک بردارد

مثل مرمر شده است چینی نازک تنهایی من ...

نوشته شده توسط رها در ساعت 22:59 | لینک  | 

ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر

به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر

در آفاق گشادست ولیکن بستست

از سر زلف تو در پای دل ما زنجیر

من نظر بازگرفتن نتوانم همه عمر

از من ای خسرو خوبان تو نظر بازمگیر

گر چه در خیل تو بسیار به از ما باشد

ما تو را در همه عالم نشناسیم نظیر

در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی

باز در خاطرم آمد که متاعیست حقیر

این حدیث از سر دردیست که من می‌گویم

تا بر آتش ننهی بوی نیاید ز عبیر

گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست

رنگ رخسار خبر می‌دهد از سر ضمیر

عشق پیرانه سر از من عجبت می‌آید

چه جوانی تو که از دست ببردی دل پیر

من از این هر دو کمانخانه ابروی تو چشم

برنگیرم و گرم چشم بدوزند به تیر

عجب از عقل کسانی که مرا پند دهند

برو ای خواجه که عاشق نبود پندپذیر

سعدیا پیکر مطبوع برای نظرست

گر نبینی چه بود فایده چشم بصیر

نوشته شده توسط رها در ساعت 22:39 | لینک  | 

دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت
آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت


خواستم نوح شوم ، موج غمت غرقم کرد
کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت

در قنوتم ز خدا " عقل " طلب می کردم
عشق " اما خبر از گوشه ی محراب گرفت

نتوانست فراموش کند مستی را
هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟

نوشته شده توسط رها در ساعت 22:44 | لینک  | 

در اشارت به عشق عاشق که صاحب تجربه است به شرح و بیان می نشیند اما چون نیک مینگرد میبیند که هر چه در باب عشق به شرح بپردازد باز وقتی از شرح و بیان به خود عشق بازمیگردد بیان خود را قاصر می یابد زیرا هر قدر تفسیر زبان در این باب روشنگر باشد باز خود عشق که بدون زبان و بیان حقیقت خود را بر عاشق آشکار میکند از هر تفسیر روشنگری روشن تر است و "قلم وقتی در نوشتن شتاب داشت ، چون به عشق آمد بر خود شکافت " (مولانا)
نوشته شده توسط رها در ساعت 23:51 | لینک  | 

خاطراتم را که ورق می زنم میروم به دورترین حس بودن ،حس زندگی ، سادگی .... آنقدر ساده و بی غش که صدای احساسم گوش دنیایم را پر میکرد ... آنقدر خوب میشناختمت که خودم را نه ....اما چشم که باز میکنم امروزم تمام دیروزم را گم میکند ... وای از امروز .... گویی هرگز دیروزی با آنهمه ..... نبوده است .... دیروزی که من بودم و تو بودی و .... یک دنیا سادگی ......شاید مرا دیگر نشناسی، شاید چيزي از من در خاطرت نباشد . اما من تو را خوب می شناسم. ما همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ی ما و همه مان همسایه ی خدا ....یادم می آید همبازی هم بودیم ....سرمست از عشق ، سرخوش از بی خبری روزهايمان روشن روشن بودو شبهايمان مهتابي و پرستاره آنقدر ستاره كه گويي با كوچكترين نسيمي مثل برف فرو خواهند ريخت دلتنگي غريبه بود و دلمان به وسعت دريا خوش بود همه حب و عشق بوديم و از بغض خالي .....من تو را داشتم تو من را و هر دو خدا را ...... بزرگ شديم قوي شديم ......... تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را .ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم نه همسایه ی خدا .......ما گم شدیم ، غريبه شديم و خدا را گم کردیم ولي همچنان آخرين جمله خدا توی گوشم زنگ می زند: "از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است. اگر گم شدی از این راه بیا. بلند شو از دلت شروع کن شاید دوباره همدیگر را پیدا کردیم......شاید ..."

نوشته شده توسط رها در ساعت 23:13 | لینک  | 

من در اين دوردستها به انتظار نور نشسته‌ام و غافل از بيم شبانه چشم  به فرداي نيامده دوخته‌ام با حال امروز ؛ قول فردايي روشنتر را مي دهم وقتي هر كلام خود بغضي است بر روي گره كرده هاي پيش....  مي‌خواهم سكوت را مهمان زبان خسته‌ام كنم چاره چيست !! ..باز من ماندم و اين من خسته تر از من و .....  هميشه خوب  بودن و همواره خنديدن كاش آسان بود ؛  كاش آسان بود ؛ آنگاه من تا سحرگاهان خوبتر از هر خوبی بودم  و خندان‌تر از هر لبخندي  ...گناه از تو نيست ؟! گناه از من نيست ؟! حق با ماست و باهيچ‌كس‌هاي دور و بر ما ؛ در این خلوت خالی آنقدر دورمان شلوغ است كه هرگز "خود" نخواهیم بود ؛هرگز .....

نوشته شده توسط رها در ساعت 22:58 | لینک  | 

مردن و گم شدن از ماست نه از فاصله ها

 دل از اینهاست که تنهاست نه از فاصله ها

 گرچه دیگر همه جا پر ز جدایی شده است 

 مشکل از طاقت دلهاست نه از فاصله ها . . .

نوشته شده توسط رها در ساعت 0:19 | لینک  | 

باز هم کلیدش را گم کرده است کلاغ حواس پرت قصه ها

پایش به قصه ها که باز می شود .... به آخر قصه که میرسد نفسش بند می آید 

"قصه ما به سر رسید کلاغه ....." راستی کلیدش را ندیده اید ؟ کلاغ قصه ها خسته است دیگر ،بریده است ، از این قصه های بی سرانجام ... همه تکراری .... تنها یک بار بگذار کلاغ قصه هابه خانه اش برسد .... تنها یک بار..... 

نوشته شده توسط رها در ساعت 12:30 | لینک  | 

دلم گرفته دلم عجیب گرفته است و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند
و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد.

حال میدانم دردی که چشم را خیس نکند .... به استخوان رسیده است ....

نوشته شده توسط رها در ساعت 19:18 | لینک  | 

گاهی که دلت می گیرد از روزگار یا دچار یکنواختی و حرفهای روزمره و بی محتوا می شوی و به اسارت آدمهای همیشگی در می آیی بی آنکه بخواهی  و سرت هوار می شود دغدغه های تکراری و راه فرار نداری از روزهایی که بی آموختنی شب میشوند....چقدر یک گریز پیش بینی نشده می تواند نجات بخش باشد ... گریز .... رهایی از تکرار .... روزمرگی....

نوشته شده توسط رها در ساعت 1:7 | لینک  | 

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود 

نوشته شده توسط رها در ساعت 0:10 | لینک  | 

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!

(قیصر امین پور)

نوشته شده توسط رها در ساعت 9:55 | لینک  | 

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغ‍‍ــی ز قفـس پریده باشد

پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

نوشته شده توسط رها در ساعت 11:19 | لینک  | 

روزگاری   فرزندم ! روزگاری بود که آدم ها با قلبشان می خندیدند و با چشمشان: اما امروز تنها با دندان هایشان  می خندند د رحالی که نگاهشان سردو غریب سایه ام را از پشت سر می پایند.   به راستی زمانی بود که آدم ها با قلبشان دست می دادند اما فرزندم گذشت آن زمان. امروز آن ها بی قلبشان دست می دهند در حالی که با دست ِ چپ جیب ِ خالی را می کاوند.   "خانه ی خودت است ، بازهم بیا " چنین می گویند و چون باز می آیم و خودمانی رفتار می کنم بار ِ دیگری در کار نیست  دیگر در به رویم  نمی گشایند.   بس چیزها آموخته ام فرزندم ! آموخته ام که چهره ام را با نقاب های گوناگون بپوشانم همچون جامه های گوناگون  – نقاب خانه ، نقاب اداره ، نقاب خیابان ، نقاب مهمانی ، با لبخندهایی مناسب ِ هر نقش همچون صورتک هایی نقاشی شده.   نیز آموخته ام من تنها با دندان هایم بخندم و بی قلبم دست بدهم. آموخته ام بگویم: " خدا نگه دار " حال آن که دلم  می گوید:" برنگردی !" آموخته ام بگویم :"از ملاقات ِ شما بی نهایت خوشوقتم " حال آن که سخت بی تفاوت ام ، و آموخته ام بگویم :"لذت بردم از مصاحبت شما "، حال آن که سرشار از ملال گشته ام.    اما باور کن فرزندم می خواهم همچون خودم باشم در گذشته ها زمانی که همچون تو بودم.   می خواهم از یاد ببرم همه ی این نقش و نقاب ها را از آن بیش تر می خواهم دیگر بار خندیدن با قلبم را بیاموزم زیرا خنده ام در آینه ، تنها دندان هایم را نمایش می دهد راست همچون نیش های زهر آگین ِ مار یا کژدم !   پس به من بیاموز فرزندم ، چگونه بخندم ، چگونه همچون گذشته ها با قلبم بخندم و همچون تو ، خود ِ خودم باشم.   "شعری از گابریل اوکارا شاعر نیجریه ای     "
نوشته شده توسط رها در ساعت 9:0 | لینک  | 

روزهای خوبی نیست ..... اینروزها ....... بیدی شده ام که به هر بادی میلرزم ....

نوشته شده توسط رها در ساعت 9:55 | لینک  | 

گفتی: سالهای سرسبزی ِ صنوبر را،
فدای فصل ِ سرد ِ فاصله‌مان نکن!
من سکوت کردم!
گفتی: یک پلک نزده،
پرنده‌ی پندارم
از بام ِ خیال تو خواهد پرید!
من سکوت کردم!
گفتی: هیچ ستاره‌ای،
دستاویز ِ تو در این سقوط ِ بی‌سرانجامم
نخواهد شد!
من سکوت کردم!
گفتی: دوری ِ دست‌ها و همکناری ِ دل‌ها،
تنها راه ِ رها شدن است!
من سکوت کردم!
گفتی: قول می‌دهم هر از گاهی،
چراغ ِ یاد ِ تو را در کوچه‌ی بی چنار و چلچله
روشن کنم!
من سکوت کردم!
سکوت کردم، اما
دیگر نگو که هق هق ِ ناغافلم را
از آنسوی صراحت ِ سیم و ستاره نشنیدی …

نوشته شده توسط رها در ساعت 17:8 | لینک  | 

نمی دونم نویسنده این متن کیه ولی هر کسی که هست بسیار زیبا نوشته .دوست داشتم توی این گوشه خلوتم بمونه : 

آدم همیشه دنبال قطعه ای گم شده است، هیچ آدمی را نمی توان یافت که قطعه خود را جستجو نكند فقط نوع قطعه هاست كه فرق می كند،یكی به دنبال دوستی است دیگری در پی عشق؛ یكی مراد می جوید و یكی مرید یكی همراه می خواهد و دیگری شریك زندگی،یكی هم قطعه ای اسباب بازی به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود یا دست كم بدون آرزوی یافتن آن نمی تواند زندگی كند گستره این آرزو به اندازه زندگی آدم است و آرزوهای آدم هرگز نابود نمی شوند بلكه تغییر موضوع میدهندحتی آن كه نمی خواهد آرزویی داشته باشد آن كه آرزویش را از كف داده است آنكه ایمان خود را به آرزویش از دست داده است تمامی تلاشش باز برای گریز از تنهایی است عشق، رفاقت، شهرت طلبی ... همه به خاطر هراس از تنها ماندن است و شاید قوی ترین جذابیت وصال در همین باشد كه آدمی در هنگام وصال هرگز گمان نمی برد كه روزی تنها خواهد ماند تو گاهی خیال می كنی گمشده خود را باز یافته ای اما بسیار زود درمی یابی كه این بازیافته ات قدری بزرگتر از بخش گمشده توست یا قدری كوچكتر گاهی او را می یابی و مدت كوتاهی در خوشبختی رسیدن به او به سر می بری و اما گاه او رشد می كند و از خلاء تو یا حتی خود تو بزرگتر می شود و دیگر در درونت نمی گنجد آنگاه او بدل به قطعه گم شده یك نفر دیگر می شود و تو را برای جستن دایره خود ترك می كند گاه نیز تو بزرگ می شوی و او كوچك باقی می ماند و روزی ناگهان درمی یابی كه (او) قطعه گم شده ی تو نبود گاهی هم (او) را می یابی و این بار از ترس آنكه مبادا از دست تو لیز بخورد و برود سفت نگهش می داری، دو دستی به او می چسبی و ناگهان گمشده تو زیر بار این فشار خرد و له می شود و سرانجام نیز از دست می دهی اش احمقانه است اما تو از ترس تنها ماندن تنها می مانی گاه ته دلت حتی می ترسی كه قطعه گم شده ات را پیدا كنی كه مبادا دوباره گمش كنی همیشه آن كس كه بیشتر دوست دارد، ضعیف تر است و بیشتر رنج می برد و همین ضعف است كه احساس بی ثباتی به آدم می بخشد زیرا آدم تمامیت خود را منوط به چیزی می كند كه ثباتی ندارد ما همواره خود را قطعه هایی گم شده حس می كنیم. ما همواره در انتظار نشسته ایم؛ در انتظار كسی كه از راه برسد و ما را با خود ببرد، كه بیاید و ما را كامل كند بدون او ما همواره خود را گمشده و تنها و ناقص حس می كنیم برخی از ما شاید برای همیشه در انتظار (او) بمانیم و بنشینیم و بپوسیم برخی از ما، دیروز، امروز و هر روز قطعه هایی گمشده بوده ایم گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوندگاهی نیز آدم هایی را می یابیم كه با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند برخی وقت ها ما آدم هایی را دوست داریم كه دوستمان نمی دارندهمان گونه كه آدم هایی نیز یافت می شوند كه دوستمان دارند،اما ما دوستشان نداریم به آنانی كه دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم اما آنانی را كه دوست می داریم همواره گم می كنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم برخی رابطه ها ظریفند، به طوری كه به كوچكترین نسیمی می شكنند و برخی رابطه ها چنان زمختند كه روح ما را زخمی می كنند برخی بیش از اندازه، قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند و روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است كه تمام روح ما نیز كفاف پر كردن یك حفره خالی درون آنان را ندارد برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای،هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پُركنیم برخی هرگز ما را نمی بینند و نمی یابند و برخی دیگر بیش از اندازه به ما خیره می شوند بعضی وقت ها هم بعضی ها توی زندگی تو راه می یابند اما هیچ گاه تو را نمی فهمند مثل شمع کوچکی که راهت را کمی روشن کرده است ولی دستت را سوزانده است گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم گاه برای یافتن (او) به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم و همه چیز را به كف می آوریم و اما (او) را از كف می دهیم گاهی اویی را كه دوست می داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را كامل نمیکنی تو قطعه گمشده او نیستی تو قدرت تملك او را نداری گاه نیز چنین كسی تو را رها می كند و گاهی نیز چنین كسی به تو می آموزد كه خود نیز كامل باشی بی نیاز از قطعه های گمشده او شاید به تو بیاموزد كه خود به نهایی سفر را آغاز كنی راه بیفتی، حركت كنی او به تو می آموزد و تو را ترك می كند اما پیش از خداحافظی می گوید: شاید روزی به هم برسیم می گوید و می رود و آغاز راه برایت دشوار است این آغاز، این زایش،‌ برایت سخت دردناك است وداع با دوران كودكی دردناك است، ‌كامل شدن دردناك است، اما گریزی نیست و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی و می روی و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود اما آبدیده می شوی و می آموزی كه از جاده های ناشناس نهراسی از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی .....

نوشته شده توسط رها در ساعت 9:15 | لینک  | 

او رفته است و خاطره‌ها مانده است و من
توفان ياد و پنجره وامانده است و من

از آخرين کلام که آرام گفت و رفت ؛
يک خانه انعکاس صدا مانده است و من
در آن اتاق کوچکش آری به يادگار ؛
اندوه‌های بی سر و پا مانده است و من
يک رد پای عطر که دور است و دور نيست ؛
بر شانه‌های گيج هوا مانده است و من
تا بگذرم به سادگی از اين شب غريب ؛
پايی که نيست راه گشا ، مانده است و من
آن دامنی که جای سرش بود ، اين زمان ؛
در تيله‌های اشک رها مانده است و من
در دفتری که ز احساس خط خطی است ؛
يک شعر نا نوشته بجا مانده است و من
انبوه واژگان ز لبم پر کشيده اند
تنها سوأل تلخ "چرا؟" مانده است و من

تا دست روز گار به دامش نيافکند ؛
پرواز دست‌های دعا مانده است و من
آن وعده‌ی بهشت و قدم‌های مادران ؛
اينک به روی دست خدا مانده است و من
در سکه‌ی سه چهره‌ی اين غربت وسيع ؛
او مانده است و فاصله‌ها مانده است و من ...
 

نوشته شده توسط رها در ساعت 10:23 | لینک  | 

آنقدر زمین خورده ام که بدانم
برای برخاستن نه دستی از برون
که همتی از درون لازم است
حالا اما
نمی خواهم برخیزم
می خواهم اندکی بیاسایم
فردا برمی خیزم
وقتی که فهمیده باشم چرا
زمین خورده ام


نوشته شده توسط رها در ساعت 9:29 | لینک  | 

هیچ می دانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟
زان که براین پرده تاریک,
این خاموشی نزدیک
آنچه می خواهم نمی بینم
وآنچه می بینم نمی خواهم
"شفیعی کدکنی"
نوشته شده توسط رها در ساعت 10:13 | لینک  | 

حافظم امروز فالم را گرفت،یک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما ز یاران چشم یاری داشتیم    

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 

نوشته شده توسط رها در ساعت 13:32 | لینک  | 

دوستـت دارم یـک کلـمه اسـت بـا دنـیـایـی از مسئـولـیـت
گفتـنـش هنـر نـیـسـت ؛ مسئـولیـت پـذیـریـش هنـر اسـت

نوشته شده توسط رها در ساعت 11:46 | لینک  | 

گاهي گمان نمي كني ولي مي شود

گاهي نمي شود که نمي شود كه نمي شود

گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است

گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود

گاهي گدايی و بخت با تو یار نیست

گاهي تمام شهر گداي تو مي شود...

نوشته شده توسط رها در ساعت 15:20 | لینک  | 

دانه ای را که روزی باد روزگار بي هدف به این سرزمین آورد در خاک باغچه ای کوچک جا خوش کرد ،بی بهانه جان گرفت ،جوانه زد ،قد کشید ،از سایه سار درختهای بزرگ نترسید ،خیالش نبود که اینجا باغچه ای کوچک بیش نیست جای قد کشیدنش اینجا نبود ،قد کشید ،بالا رفت ،باغچه کوچک پر شد از شاخ و برگش ریشه هایش به تمام گوشه و کنار خاک باغچه سرک کشید آنقدر ماند و ريشه هايش عميق و عميق تر شد که دیگر جایی برای جوانه زدن دانه های دیگر باقی نماند ......باید هرسش میکردند سایه ي شاخ و برش آفتاب را از رسیدن به خاک دربغ میکرد .... باید از ریشه بیرون میامد ......غافل از اینکه آنقدر ریشه دوانده بود که برای بیرون آوردنش باید باغچه را زیر و رو میکردند ...... باغچه ای که بی سایه سار درخت و مرغكان پناه گرفته در آغوشش ، دیگر باغچه نبود ......

نوشته شده توسط رها در ساعت 8:49 | لینک  |