خدای رنگین کمان...!؟


‌پسرکم... تو که می‌خواستی در جشنواره جابر ابن حیان شرکت کنی، تو که آزمایشت را با نام او شروع کردی، می‌توانی با انگشت‌های کوچک و دستِ تپل و دوست‌داشتنی‌ات اشاره‌ای کنی تا خدای رنگین کمانت ما را پیدا کند؟ تا قایق خدا بچرخد سمت ما، تا نتیجه بگیریم که اصلا خدایی هست و لابد او هم برای این همه ظلم راه‌حل مناسبی پیدا نکرده که تا الان سکوت کرده است. تو می‌توانی ما را نشانش دهی کیان؟
‌ ‌بیش از هزار بار ویدیوی تو را دیدم. صدای پرنده‌ها آن پشت. آبگرمکن دیواری. سینی گودی که یکی ازش را در خانه‌مان داریم. پاهای پرهنه‌ات روی موزاییک‌ها. آن دمپایی کوچکی که کنار پایت افتاده. گردی صورتت. موهای پرپشتت. آن لحظه که دستت را می‌زنی نوک بینی نخودی‌ات. انگشت‌های کوچکت کیان، انگشت اشاره‌ات که مسیر قایق را عوض می‌کند و پره‌های چوبی می‌چرخند و قایق در مسیر می‌ماند... من توی این چند ساعت بارها تو را دیدم، صدایت را شنیدم، اما هرکاری کردم نتوانستم تصور کنم که دیشب بدنت تیر خورده است، نتوانستم باور کنم که پدر یا مادرت رفته باشد از همسایه یخ بگیرد تا بیاورد و بگذارد کنار بدن بی‌جان تو، نتوانستم بپذیرم که می‌شود تو را کشت، کسی تو را کشته، کسی توانسته دستش را روی ماشه فشار بدهد و تو را، تو را با این همه زیبایی و معصومیت و رویا بی‌جان کند…
‌ ‌
کیان من امروز خیلی دنبال خدای رنگین‌کمان گشتم. نبود. ندیدمش. تو می‌توانی با انگشت اشاره‌ات، با دست‌های کوچکت اشاره‌ای کنی که اینجا، توی این سرزمینِ مرگ ؛چیزی به درستی کار کند؟ می‌شود انگشت کوچکت را جایی از این مسیر خون‌آلود بزنی تا سمت و سویش تغییر کند و نتیجه بگیریم که این همه آه و زخم و ماتم کار می‌کند؟ می‌شود دستت را بگذاری روی قلب ما، تا شاید کمی ایمان بیاوریم و بدانیم که خدای رنگین‌کمان روزهای دیگری هم برای ما ساخته است، روزهایی که ‌دادخواهی کار می‌کند، روزهایی که آزادی کار می‌کند، روزهایی که صلح کار می‌کند، روزهایی که شادی کار می‌کند و ما می‌توانیم نتیجه بگیریم که ظالم دیگر نمی‌تواند کاری کند… کیان، می‌توانی؟
‌ ‌‌آآآخ از اینهمه درد جگرسوز...
‌ ‌

عادت ...

ما عادت نمی‌کنیم،

مگر آنکه چیزی درونمان بمیرد،

فکرش را بکن...

چه چیزها درونمان مردند تا توانستیم به همه‌ی آنچه پیرامون‌مان است، عادت کنیم ...

چهل روز ...

من سیاه می‌پوشم، چون عزادارم...
من عزادار غروری‌ام که سال‌هاست تکه تکه زیر اصطکاک ترس‌ها و تحقیرهای بی‌قاعده و ناروا، جا مانده. عزادار جسارتی‌ام که لگدمال محدودیت‌ها و احساسات شده. عزادار ارومیه‌ام، زاینده‌رودم، بلوچستانم، شمالم، جنوبم، شرق، غرب... من عزادار درخت‌ها و آب و حیوانات، من عزادار زمینم، آن تکه‌ای که زادگاه ما بود و طبیعتش ویران شد.
من عزادار کتاب‌هایی‌ام که باید می‌خواندم و فرصتش نبود، عزادار سفرهایی‌ام که باید می‌رفتم و نشد. عزادار آسایش و آزادی و امنیتی‌ام که لیاقتش را داشتم و نبود. عزادار جوانی‌ام که همه‌اش به کار و دویدن و اضطراب گذشت، عزادار اینهمه دویدن و نرسیدن و تقلاى بی‌حاصل و نتایجی که درخور این حجم از خواستن و ایستادن و تلاش کردن نبود.
من عزادارم! عزادار شرم پدران و اندوه مادران و بلاتکلیفی جوانان و بغض مستاجران و استیصال سربازان و ظلم‌های بی‌امان...
من عزادارم، عزادار گیسوان زیبا و غمگین دختران و زنان و مادران.
من عزادار تمام شادی‌های به تعویق افتاده‌. عزادار تمام نشاط و رفاهی‌ام که می‌شد داشته‌باشیم و نداشتیم...
چهل روز از آغاز اندوهی عظیم گذشت و نه تنها تسکین‌مان ندادید، که اندوه‌های سهمگین‌تر و دردناک‌تر به روان ما تحمیل کردید. ما عزاداریم! عزادار تمام رنج‌های جمعی‌مان که برایشان سوگواری نکردیم و هر روز تکیده‌تر و با بغضی عظیم‌تر در این قطار فرسوده نشستیم و ادامه دادیم.
نباید این بار سنگین را با خودمان حمل می‌کردیم، ما باید توقف می‌کردیم، می‌گریستیم و فریاد می‌زدیم و آرام که شدیم، ادامه می‌دادیم...
ما عزاداریم اما همیشه اینطور نخواهدماند. ما از این سوگ به سلامت عبور خواهیم‌کرد و به روزهای خوب و اتفاقات خوب و لبخندهای عمیق و کِشدار خواهیم رسید...
که ما عادت کرده‌ایم از دردهامان پله بسازیم و از رنج‌هامان فرصت...