اعدام خورشید...
شما سالهاست که دارید خورشید را اعدام میکنید. هر روز خورشیدی جدید را میکُشید و با هر اذانی که پخش میشود؛ تاریکی طلوع میکند. شما پیامآورِ تاریکی و ظلم و جهل بودهاید. پیامبری از جهنم، که به هیچ خدایی باور ندارد... چهنم ... جهنم همینجاست همین دیار بی غیرتان تاریخ ..
« مردم نگذارید ما را بکشند» و ما گذاشتیم ... تمام امیدشان به ما مردم بود براستی وقتی طناب دار را بر گردنشان انداختند به ما هم فکر میکردند؟؟!! هنوز امیدوار بودند که به کمکشان خواهیم رفت؟؟؟!!! میخواهم از آنها بپرسم وقتی طناب دار بر گردنتان بود به نامه ای که برای ما نوشتید فکر میکردید؟؟؟ وقتی عفریت مرگ بالای سرتان می رقصید ما در خیابان میرقصیدیم و شما صدای هلهله ما را میشنیدید به چه میاندیشید به بی غیرتی ما؟؟!! به ساده اندیشی ما ؟؟!! اما میدانم زمانی که نفستان دیگر توان پیدا کردن راه خروج از سینه تان را نداشت با خود گفتید به بی غیرت ترین نسل تاریخ یادداشت نوشتید و آن یادداشت سند شش دانگ بی غیرتی ما خواهد بود تا قیامت... وااای از داغ بر دل نشسته .... وااای از این جانهای عزیز به یغما رفته ... از این درد گر بمیریم رواست...
تهران ..۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۲ ... سه قطره خون ....