هدیه 1402

دستم زیر چونه ام بود و زل زده بودم توی مانیتور که یکی گفت خانم .... ؟

گفتم بله . گفت این بسته مال شماست . و بسته رو گذاشت سر میز و رفت . چیزی توی دلم چرخید مثل یک نسیم خنک و دلچسب.

فکر کردم از سالی که اومدم اینجا هر سال اینموقع کسانی که باید به وجودشون شکر کنم و ذاتشون مهربون بوده و دوست داشتنی، به ارزش وجودی خودشون این روز یادم بودن و این یاده من بودنه اصلا هنر من نبوده و نیست . مجسمشون کردم که چقدر حواسشون بوده .... با عشق رفتن ... گشتن و هدیه ای رو با مهر گرفتن و طوری فرستادن که این روز به دستم برسه . گفتم ...عشق شاید همین باشه ،رسیدن یهویی هدیه ای ، شاخه گلی .... لمس همین دوستت دارم های کادو پیچ شده که توی شلوغی و شتاب لحظه هامون گمش کردیم ... همین خواستن های یهویی ... غنج رفتن های به یکباره ... فکر کردم شاید خواستن ها رو نباید در نطفه خفه کرد .... یا به بعدا موکول کرد ... شاید هیچ بعدنی وجود نداشته باشه شاید بعدا زمزمه هامون سکوت مطلق بشه ... شاید بعدن دل برنجه .... شاید بعدا دیر بشه .... دیر میشه .. کاش بودی....

یکم شهریور 1402

کیش

...

مدتهاست که دیگر شب ، شب نیست....همان ادامه روز است ... کمی تاریک تر... ساکت تر.... و بی نهایت غمگین تر ... و دردناکتر اینکه چشمانمان کم کم ... به تاریکی روز هم عادت کرده است ... دیگر نه شبهایمان را رویای فردایی روشن پر میکند نه روزهایمان را امیدهامان به دوش میکشند ... خسته به رختخواب میرویم و نور و رهایی را در خواب جستجو میکنیم و خسته تر چشم باز میکنیم به روزهایی که همه ی امید و آرزوهایمان در قفس ... بی نفس وامانده اند . روزهایمان خاکستری همچون پیرمردی خمیده و قوز کرده با لباسهایی ژنده و مندرس میگذرند ... پای کشان و بی نفس تکیه بر دیوارهای ترک خورده و خشک کاهگلی در تلاشی بیهوده برای قدمی استوار با قامتی راست و سعی در دیدن باریکه ای نور از روبرو ... اما ناتوان .. اما ناتوان ... و روبرو ... تاریک تنها "تن هایی" که به مسلخ میروند عده ای به مسلخ نان و عده ای به مسلخ جان ... و تو ناتوان ... ناگزیر ... ناگریز ... با دنیایی گره کور در گلو مانده. گاهی تنها خودت میدانی که چقدرررر دیگر آن آدم سابق نیستی ... چقدر بغض در گلو مانده ی ماهی های بر خاک افتاده راه نفست را بسته است ... و این داستان غم انگیزیست. ماهی و قایق هر دو در خشکی میمیرند یکی به یکباره و یکی بتدریج ... و ما قایق های به خشکی نشسته ایم در زوال به تماشای ماهی های بر خاک فتاده .... همین.

تکرار یکم شهریور 1402