لباس جدیدش را میپوشد به خودش در آینه نگاه میکند و خط افتاده پایین پلکش را کرم پودر میزند خودش را به یک فرانسوی تلخ میهمان میکندبا یک پای سیب.
تلفنش را باز میکند و خودش را پنهان میکند توی توالت تا اشک مثل برگ پاییزی سر نخورد پایین . آدمها نگاهش میکنند . دوستانش در فضای مجازی دارند از مرده ی جدیدی میگویند .
چرا این ریمل های لعنتی اینقدر بی کیفیتند. مگر قیمت خون پدرشان را نمیگیرند ؟
چرا هر کس که مرده اینقدر قشنگ است؟؟!!
زن خسته است نفس سخت بالا می آید این روزها . نقش . نقش. نقش. چرا کسی به آدمها اسکار نمیدهد برای بازی زندگی؟؟ آن هم اینهمه سخت . اما زن بریده از مبارزه. از حال بد خوب نما. از قوی بودن .
از در کافه بیرون میرود. زن از زن بودن خسته است چقدر هوا سرد شده ... این مرد موتور سوار چرا دست از سرش برنمیدارد فریاد میزند . موهای گوجه کرده اش را باز میکند و میگوید ببین شان خوب ببین باید عادت کنی. مجبوری عادت کنی .
خوذش را میرساند خانه . برق چشمها رفته است . برمیگردد دوباره؟؟؟؟
آذر لعنتی 1401