لباس جدیدش را میپوشد به خودش در آینه نگاه میکند و خط افتاده پایین پلکش را کرم پودر میزند خودش را به یک فرانسوی تلخ میهمان میکندبا یک پای سیب.

تلفنش را باز میکند و خودش را پنهان میکند توی توالت تا اشک مثل برگ پاییزی سر نخورد پایین . آدمها نگاهش میکنند . دوستانش در فضای مجازی دارند از مرده ی جدیدی میگویند .

چرا این ریمل های لعنتی اینقدر بی کیفیتند. مگر قیمت خون پدرشان را نمیگیرند ؟

چرا هر کس که مرده اینقدر قشنگ است؟؟!!

زن خسته است نفس سخت بالا می آید این روزها . نقش . نقش. نقش. چرا کسی به آدمها اسکار نمیدهد برای بازی زندگی؟؟ آن هم اینهمه سخت . اما زن بریده از مبارزه. از حال بد خوب نما. از قوی بودن .

از در کافه بیرون میرود. زن از زن بودن خسته است چقدر هوا سرد شده ... این مرد موتور سوار چرا دست از سرش برنمیدارد فریاد میزند . موهای گوجه کرده اش را باز میکند و میگوید ببین شان خوب ببین باید عادت کنی. مجبوری عادت کنی .

خوذش را میرساند خانه . برق چشمها رفته است . برمیگردد دوباره؟؟؟؟

آذر لعنتی 1401

پنجشنبه جهنمی آذر 1401

دروغ است که میگویند سر بی گناه پای دار میرود ولی بالای دار نه... با چشمانی مبهوت دیدیم که سر بی گناه بالای دار رفت .... دروغ است که میگویند ظلم پایدار نیست ... ما با قلبهای خونبار ظلم را زندگی کردیم و دیدیم که چگونه بی هیچ تاوانی جان میگیرد ... ما جهنم را زندگی کردیم با ضحاکان زمان ... که از خون فرزندانمان سیر نمیشوند... محسن - شکاری را به جرم برداشتن مانع خیابان اعدام کردند.!!!!!!!!!!!!

بی خوابم .... بی خواب ...چیزی در من بیدارتر از من است ... اندوهی بزرگ نشسته و من را خیره میکاود.

اندوه بعد از غم و پیش از پریشانیست ، وقتی سراغ کسی میرود میشود زخم بی ترمیم ... غم نیست! غم نیست! غم نیست! اندوه شبیه کلمه اش که هنگام گفتن نفس را تخلیه میکند ... جان را تخلیه میکند ...

اندوه شبیه نفسیست که از لای سینه شروع میشود و شبیه آخرین نفس مبارزی که تیری مسیر بازدمش را مسدود کرده باشد در دایره ای حوالی قلب میچرخد و میچرخد و .... . مثل نوزاد بعد از تروما که ناگهان گریه نمیکند و باید راه نفس گرفته اش را شکافت... وقتی نوزادی در ریسه میماند باید او را دراز کرد پارجه ای خیس بر پیشانی اش گذاشت تا برگردد. میگویند بچه ریسه رفته است ...

من در ریسه مانده ام ... در ریسه مانده ایم .... با لبهای قفل و کبود ... بی نفس ... خفه ... حناق گرفته ...

و میدانم از این ریسه ی اندوه با هیچ دستمال خیسی بر نخواهم گشت... دلم میخواهد کسی زیر چانه ام را سر بدهد پایین با دستش بکوبد پشت کمرم و بگوید زار بزن.... زااار بزن ... و من بلند بگویم...

آااای محسن ....

آااای مهسا ....

آااای کیان ....

آااااااااای خدایی که چشمانت را بسته ای .....آااااااای.....آاااااااا

گلوله

کاش آدم بداند گلوله لحظه‌ای که حرکتش را آغاز می‌کند چه شکل و شمایلی دارد. کاش آدم بداند جعبه محتوی گلوله چطور دست به دست می شود. هر لحظه در کجا و چه مسیری را طی می‌کند. سربازی که از انبار مهمات بیرونش می‌کشد چه ریختی دارد. چه فکر می‌کند؟!
آیا فکر می‌کند لحظه‌ای که یکی از گلوله‌های داخل جعبه پروازکنان جلو می‌رود چه فاجعه‌ای به بار می‌آورد؟ چه کسی را می‌کشد؟ دل کدام مادر را می‌لرزاند! خنده کدام طفل را تا آخرین لحظه‌ی میرای زندگی بر لبانش می‌خشکاند؟ یا نه لبخند به لب، جعبه را تحویل می‌دهد و دست‌هایش را می‌تکاند ..

زمین سوخته/احمد محمود