تغییر...
ساده بگویم، آرامتر شدهام؛ ساکتتر، در خود فرورفتهتر و البته متفکرترو اندوهگین تر.
روزهای سختی که پشت سر گذاشتم و غم بزرگ از دست دادن عزیزی، ناگهان مرا با حقیقتی روبهرو کرد که گویی سالها فراموشش کرده بودم؛ اینکه هیچ چیز در این دنیا ماندگار نیست.
با این حال، مگر میشود دل نبست؟ مگر میشود زندگی کرد، دوست داشت، کنار آدمها نفس کشید و به آنها دل نداد؟
حالا بیشتر از گذشته میدانم آنچه امروز دارم، ممکن است فردا فقط یک خاطره باشد؛ خاطرهای شیرین یا تلخ، اما دور.
از شتابم کم شده و چیزی به عمق نگاهم افزوده شده است. این روزها کمتر قضاوت میکنم، بیشتر فکر میکنم و بیش از هر زمان دیگری، گذر بیامان زمان را حس میکنم.
نمیدانم این تغییر نامش چیست؛ پختگی است، خستگی است یا اندوه. فقط میدانم چیزی در من آرام گرفته .انگار بعد از آن روزها، نه جهان همان جهان سابق ماند، نه نگاه من همان نگاه گذشته...
۱۸ مهر سال ۵