آن‌قدر روزها شلوغ و شب‌ها خسته و نیازمند سکوتم که فرصت نمی‌کنم حتی محض خاطر دلتنگی انگشت‌هایم، چیزکی بنویسم. انگار همه‌ی آن ثانیه‌هایی که در این مدت سپری نمی‌شد و به اندازه‌ی کل جهان کش می‌آمد، حالا فشرده و منقبض شده. آدم باورش نمی‌شود چطور تعریف‌مان از زمان فقط در دو فصل از یک سالی از عمر و زندگی‌مان متحول شده. هر چند که همه‌ی سال‌های کودکی‌ سر سفره‌ی هفت‌سین طوطی‌وار دعایمان را برای بهترین حال‌ها تکرار و زمزمه کرده بودیم، ولی در نهایت تحویل احوال‌مان به سمت‌وسوی دیگری رفت. جایی که زمان دوپاره می‌شود و زندگی هزار پاره، درحالی‌که خودت دوست داری ادراکت از زمان شبیه درختی باشد در روستایی نه‌چندان دورافتاده که وزش ملایم باد و تکان خوردن شاخه‌هایی که برگ‌های سیراب و سبز سنگین‌شان کرده، تلقی‌ات از گذر زمان بود و عبور آرام مورچه‌ها روی تنه‌ی باریکت، مرز تعامل تو با جهان، بی‌آن‌که لازم باشد ‌چیزی از بی‌کرانگی رؤیا و تنگنای زندگی بدانی... و این دیگر نمی‌گذرد....

۱۰ شهریور سال ۵

هجرت

یکسال دیگر ...

یکسال دیگر از عمر گذشت .یکسالی که شاید به ظاهر ۳۶۵ روز بود اما اینطور نبود ... یکسال به اندازه تمام جانهای عزیزی که بی جان شد ... به اندازه تمام دلها و تن های داغدیده و سوخته ... یکسال به قدر تمام دردهای جانکاه تحمیل شده از ظلم .. به وسعت تمام سفره های بی نان و دستهای خالی ... به اندازه تمام فاصله ها و دوری های اجباری و سخت ... ما را به این سخت جانی گمان نبود.... اما ماندیم .. باشد که مانده ی عمر امید واهی نباشد .

۲ شهریور سال ۵

....

روزگار بدیست ... خسته ایم ،کلافه و دردمند و بیقرار و منتظر شاید باریکه ی امیدی از جایی که انتظاری از خدایی نیست باز شود ... این بلاتکلیفی و برزخ سوزنده روز و شبمان را به هم می‌دوزد و مفهومی از زندگی کردن نداریم ... تنها نفس میکشیم و همراه نفسهامان درد را با تمام یاخته های وجودمان فرو می‌دهیم و زخمهای فروخورده را با بغضهای فروداده تلنبار میکنیم تا جایی زمانی به معجزه ای فریادش کنیم .... این روزها حال بسیار عجیبی دارم انگار میان آدم‌های نامرئی که بی‌صدا سرگردانند و خاموش به دور خودم میچرخم و با سرگیجه ای غریب هر آن منتظرم که نقش زمین شوم و تا ابد آرام بگیرم ... گویا تنها در این جهان بی سروته نه صدایی می‌شنوم نه وجود سرگردانهای اطرافم را حس میکنم ... تجربه ی دردناکی است بودن در این جهان مسخ شده ی تاریک و زجرآور و این بلاتکلیفی خونین... کاش ....کاش ...

اسفند ناتمام ۱۴۰۴

...

روح او پاره پاره بود، روح من سوخته. اما وقتی با هم بودیم، زخم‌هایمان کمی کمتر درد می‌کردند...

حضور

اعتبار رابطه به آدم‌هایی است که آن را ساخته‌اند؛ به همه‌ی لحظه‌هایی که جمع‌ می‌شوند و کنار هم می‌نشینند و قاب عکسی می‌شوند که در کهنسالی در بهترین قسمت خانه‌ات می‌گذاری. پایداری رابطه هم فقط به ماندن در سختی‌ها و گرفتاری‌ها و یا سهیم شدن در شادی‌های مشترک و نامشترک نیست. مهم این است که پیوسته به نقش خودت در استمرار رابطه واقف بوده‌ای و همه‌چیز را به دیگری واگذار نکرده‌ای. این شاید یکی از رازهای هستی باشد که حیات هر چیزی به استمرار است. زیادی ساده‌ است؛ مراقبت از هر چیزی آن را زنده نگه می‌دارد. اما وقتی پای دوستی و اتصال دو تن وسط باشد، شاید زیادی سهل‌انگار می‌شویم و جادوی این راز چندان تکان‌مان نمی‌دهد. برای همین اغلب وقتی متوجه دارایی‌های عاطفی‌مان می‌شویم که از دست‌شان داده‌ایم؛ مثل بیرون افتادن از قصه‌هایی که از قلب‌مان بزرگتر بوده‌اند. و این راز ساده‌ی سختی است؛ اینکه ما فقط یک‌سمت ماجراییم و هرگز نمی‌توانیم به‌تنهایی و بدون حضور قاطع دیگری معنایی بسازیم که قرار است در دو تن جاری شود. کمال بودن در حضور هم‌زمان دو نفر است و بس...

...

گاهی زندگی مثل چای داغی‌ست که بی‌حوصله سر می‌کشی...زبانت می‌سوزد، اما قلبت گرم می‌شود.
ما مدام عجله داریم برای رسیدن به جایی که وقتی رسیدیم، تازه می‌فهمیم هیچ جا مهم‌تر از این لحظه‌ی کوچک نبود.
شاید راز آرامش این باشد که یاد بگیری در میانه‌ی راه،
دستت را روی فنجان بگذاری، بخار را نفس بکشی،
و بگویی: همین حالا، همین‌جا، من رسیده‌ام...

۵ مهرماه ۰۴

...

آدم از یک جایی به بعد، کلماتی که برای نگفتن دارد، از کلماتی که برای گفتن دارد بیشتر می‌شوند... سکوت‌هایی از جنس کلماتی که می‌دانیم خودشان می‌دانند و تکرار کردنشان تنها شاید عمق چیزی را که به سختی از آن بالا آمده‌اند، دوباره بیشتر کند، که کسی پرسیده باشد "خوبی؟" و آدم انگار که به رشته‌ی باریک همین سوال به جایی وصل باشد و یک هو ول شده باشد پایین و ته دلش خالی شده باشد و با یک "خوبم" الکی همه چیز را جمع کرده باشد و دوباره در خودش اندوهی پخش شده باشد، یا برایش ننوشته باشد که چقدر در آخرین عکست خسته به نظر می‌آیی، که لابد خودش بهتر از هرکسی دلیلش را می‌دانست و تکرار کردنش به چه کارش می‌آمد... گاهی تمام آنچه آدم می‌خواهد، همین است که کلمات به شکل سرسری و روزمره سراغش نیایند دیگر...که تمام آن‌ها را بیشتر و پیشتر خودش می‌دانست و تکرارشان به چه کار آدم می‌آمدند، مگر تکرار مکررات...

۲ مهر ۰۴

گذشت...

یک سال دیگه از عمر گران گذشت ... با تمام سختی ها و بالا و پایین هاش... با تمام اشتیاقها و خستگیهاش ... یکسال دیگه از عمر که کفه ی دشواریها ، ترسها ، دردها و غصه های فراقش بسیارررر سنگین بود ... اما گذشت .

و ....یک روز دیگه از شروع باقی نامعلوم عمر ... کاش بیارزد به نفس کشیدن و ماندن...

گویی در نهانم زمزمه ایست:

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است

۲ شهریور ۱۴۰۴

دوام ....

رنجهای زیادی در من خانه دارند و زخمهایی که تلنگر دائمی روح منند... اما ....باید زیستن در رنج آگاهانه رو یاد بگیرم، چرا که فرار از رنج، فقط شکلش رو عوض می‌کنه و اون رنج دوباره از جایی دیگه و با چهره‌ای تازه برمی‌گرده سراغم. باید یاد بگیرم وسطِ درد چادر بزنم، نه برای این‌که قهرمان باشم، بلکه برای این‌که خودم رو بشنوم، نیاز درونم رو ببینم و بفهمم چی هنوز داره تو وجودم زخم می‌زنه. تا وقتی رنجم رو نادیده بگیرم، همون رنج به شکل رابطه‌های اشتباه، بیقراری، اضطراب، یا خستگی عمیق برمی‌گرده. اما اگه با چشم باز، با دل نرم، توی دلِ درد بایستم، کم‌کم می‌فهمم این رنج حامل پیغامی از خودِ واقعی منه. اون‌وقته که می‌تونم ازش معنا بسازم، نه اینکه قربانیش باشم. آگاهی از رنج، راه خلق دوباره ی خودمه، نه فرار از زندگی، بلکه ورود دوباره بهش، این بار عمیق تر و آرام تر. مثل جریان آبی که وقتی با سنگ ها مواجه میشه مسیرش رو تغییر میده و هدفش ادامه دادنه نه ایستادن و جنگیدن.... دوام، گذر کردن است از دل رنج....

مرداد ۰۴

سکوت...

آدم که سنش بالا می‌ره، بیشتر دلش می‌خواد جهانش در سکوت بگذره. خیلی وقت‌ها ترجیح می‌ده فقط نگاه کنه، بی‌هیچ حرفی. حتی گاهی دلش می‌خواد گوشه‌ای گیر بیاره و همان‌جا، بی‌صدا، با خودش خلوت کنه. انگار دیگر حوصله‌ی سر و صدا را نداره. سعی می‌کند پس و پیشِ لحظه‌ها را بیشتر معنا کنه. عمیق‌تر... فکر کنه...و دوباره و ... جای حرف زدن، سکوت کنه. سکوتی که در نهایت شاید بشوند چند کلمه صدا، یا چند جمله‌ نوشته...
اصلا آدم که سنش بالا می‌ره، صبرش هم رشد می‌کنه... دیگر آن شور و اشتیاقِ پرهیاهوی جوانی را نداره. نه آن تندتند حرف زدن‌ها، نه آن جیغ و هیجان‌ها.گاه با جماعت که یکی میشه شیطنتها هم خودی نشون میدن ولی تنها زمانی کوتاه ... انگار این برهه از زندگی.. روی دور کنده.... فرصتی برای استراحت دادن به خودش و اطرافش. بایستد در لبه‌ی دنیا و تماشا کند.... نمایشنامه‌ی آدم‌ها را تماشا کند. برای‌شان کف بزند.... خوشحال شود...غمگین شود و گاهی،..بازیگرانش را در آغوش بگیرد....همین

مرداد۰۴

ویرانی... آبادی

گاهی پیش از آن‌که جهان را تعمیر کنیم، باید ببینیم کجای این جهان، هنوز در ما ویران است....ما فرزندان عبوریم...از جهانی به جهانی، از رحم به آغوش، از آغوش به تنهایی، از تنهایی به جمع، و باز تنهاتر از پیش.
هر عبوری زخمی دارد، و هر زخمی، قصه‌ای ناگفته.
من دست بر ویرانه‌ای خواهم گذاشت که نه بیرون خانه، بلکه در درون من است، ویرانه‌ی فهم خود.خرابه‌ای که در هیاهوی روزمرگی و دویدن و نان، بی‌صدا ترک برداشته... برای من، آبادی از همین‌جا شروع می‌شود:
از بازسازیِ دیوارهای فرو ریخته‌ی خودم....از بنای دوباره‌ی نگاه، از عوض‌کردن پنجره‌هایی که سال‌هاست جهان را کج نشان می‌دهند.
برای آباد کردن ذهنم، خواندن را ادامه می‌دهم....برای آباد کردن قلبم، می‌نویسم؛ چون نوشتن، معماری خاموش روح است... و برای بیدار کردن وجدانم، گوش می‌سپارم به اندیشه، به آنچه در من می‌لرزد ولی نمی‌گریزد.آستینم را برای «تعمیر نادیده‌ها» بالا می‌زنم.
زخم‌هایی که ارثیه‌ی نسل‌ها هستند، و در دل من لانه کرده‌اند. آبادیِ بیرون، وقتی آغاز می‌شود که خرابیِ درون را دیده باشی....و شاید، آن‌گاه بتوانم کنجی از جهان را نیز روشن کنم .
نه با ادعا، که با چراغی کوچک در دست و نگاهی نرم به انسان و زندگی...

سکوت شکسته شب ...

من آدمِ شبم... آدمِ شب بیدار ماندن‌ها و شبانه به تمامِ کارها رسیدن‌ها. آدمِ لذت بردن از فقدان صداها، مشغله‌ها، آدم‌ها..
من آدمِ شبم....آدمِ امنیت شب... سکوت شب... آدم خیال ... خاطره بازی ... و در وادی خیالات زیستن‌ها.... اما هرگز شب برای من کلاغ شوم بد خبر نبوده ... تا آن شب غریب...

«تهران و زدن» ساعت دو و اندی نیمه شب بود که این پیام روی تلفنم روشن شد .... گفتم شاید کابوس نیمه شب کسیست ، شاید شوخی آخر شب رندیست ، اما نبود و من با چشمانی گشاده و ناباور به خبرهایی که مسلسل وار پشت هم خبر از ویرانی و مرگ میداد نگاه میکردم . این دیو نیمه شب کی بیدار مانذه بود که چنین به تکاپو افتاد، تمام دنیا در دلم فرو ریخت ، تمام سکوت و آرامش شب ... و تا دو هفت شب از هراس خبرهای شوم با قلبی لرزان و هراسان از جان عزیزانم و بی خبری .... خواب از من گریخت ... دلم میخواست بخوابم که شاید کابوسی بوده باشد اما از خواب و بی خبری اثری نبود . شب دیگر زمان امن نیست این تنها دلخوشی هم گرفته شد شب و سکوت و ... دیگر سکوت نیست صدای انفجارها و ویرانی ها و بی جان شدن و ... دستاورد شبها شدندو من و ما مسافران ناچار و ناگریز شبهای بوی باروت و خون و خاک و ... باید اینها را هم میدیدیم ... ما را بدین سخت جانی امید نبود ...

تیرماه ۱۴۰۴

دلم ...

دلم.. یک اتفاق تازه می خواهد..!!
نه مثل عشق و دل دادن..؛
نه در دام غم افتادن..؛
دگر اینها گذشت از ما..!
شبیه شوق یک کودک..
که کفش نو به پا دارد
و گویی کل دنیا را ..
در آن لحظه به زیر کفشها دارد،
دلم یک شور بی اندازه می خواهد!
نه با تو .. با خودم تنها!
فقط گاهی..

دلم.. یک اتفاق تازه میخواهد..!!

...

فیلمی میدیدم در خصوص روابط بین آدمها .... واقعا چه اتفاقی میفته که آدم در ورطه بعضی ارتباطات مدتی دست و پا میزنه که بعد اتمام اون رابطه ...به گذشته که برمیگرده احساس خوبی نسبت به خودش نداره یا حالش با خاطراتش خوب نیست... آدمها در ارتباطات چه میکنند با هم؛ که گاه یادآوری قبل حال آدم رو خوب میکنه و گاه ..... به نظرم در یک رابطه انسان ارزشمند انسانیست که باعث میشه انسانهای اطرافش احساس ارزشمندی کنن... انسانی که با نوع ارتباط و محبت و توجه کردن و همراهی کردنش با همراهش ، رفیقش ، ... احساس خوشایندی میده , که وقتی در خلوت خاطراتت رو مرور میکنی لبخندی از رضایت برلیانت نقش میبنده که «این احساس درست بود ، خطا نکرده بودم ، باورم به این آدم درست بود، چه خوب که این آدم در تقدیر من بود... » و بالعکس آدم نادرست جوری در این ارتباط حضور داره که بعد از رفتنش هیچ احساسی جز شرم و خشم و سرخوردگی و پشیمانی در وجود طرف مقابل باقی نمیگذاره ...و مدام با خودت میگی اصلا چرا ؟؟؟ کاش آدم حسابی و درست بوده باشم حداقل برای خودم...

خویش

پرده‌پرده آن قدر از هم دریدم خویش را

تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را

خویشِ خویشِ من مرا و هرچه من‌ها بود سوخت

کُشتم آن خویش و ز خاکش پروریدم خویش را

خویشِ خویشِ من هم اینک از درِ صلح آمده است

بس که گوش از غیر بستم تا شنیدم خویش را

معنی این خویش را از خویشِ خویشِ خود بپرس

خویش‌بینی را گَزیدم تا گُزیدم خویش را

مِی‌ شدم، ساقی شدم، ساغر شدم، مستی شدم

تا ز تاکستان هستی خوشه چیدم خویش را

سردی کاشانه را با آه، گرمی داده‌ام

راه را بر خورشید بستم تا دمیدم خویش را

اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم

ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را

بزم‌سازانِ جهان مِی از سبوی پُر خورند

من تهی‌پیمانه بودم سرکشیدم خویش را

برده‌داران زمان‌ها چوب حراجم زدند

دست اول تا برآمد خود خریدم خویش را

شمعم و با سوختن تا آخرین دم زنده‌ام

قطره‌قطره سوختم تا آفریدم خویش را

" معینی کرمانشاهی"

یک آغوش بزرگ امن...

در فیلم فریدا ، یک صحنه‌ای هست که اگر دست من باشد هر روز می‌گذارم از همه شبکه‌های تلویزیونی پخش بشود . فریدا در اثر یک حادثه مدت‌ها بی‌حرکت و فلج توی تخت بوده و علیرغم فرم زیبای بدنش خط عمیقی از یک زخم سرتاسری روی بدنش دارد . بار اولی که بعد از مدت‌ها با محبوب‌ترین مرد زندگیش تنها می‌ماند، بار اولی که دارد دکمه‌های لباسش را باز می‌کند، انگار که مانده زیر سنگینی آوار، همه عضلاتش منقبض، شانه‌هایش خم، چشمهایش دو دو زنان می‌گریزند و صورتش پر از یک شرم دلخراش انگار که بی‌پناه‌ترین صورت دنیا. نگاه مشتاق مرد را می‌بیند و از نشان دادن بدنش می‌ترسد. وقتی لباسش کنار می‌رود ناخودآگاه دستش می‌رود روی جای زخم‌ها. مرد نگاهش می‌کند، می‌چرخاندش. به جای زخم‌ها خیره می‌شود. و بعد سر تا سر رد زخم را می‌بوسد. جوری می‌بوسد که دیگر صورت فریدا، انگار آسوده‌ترین صورت دنیاست. ایمن‌ترین کودک که می‌داند هر چقدر که لباس‌هایش گلی بشود و توپش از حصار رد بشود و مدرسه‌اش دیر بشود؛ همیشه یک آغوش بزرگ امن هست که همه جوره پذیرایش باشد...

آخرین روز ...

امروز خیلی آرومتر به همه چیز نگاه کردم ... به همه رفت و آمدها ... صبح به خیر گفتنها ... ریزتر به همه چیز نگاه میکنم .... نشسته روبروم ، بغض کرده و بارانی حرف میزنه ... بلند میشم و بغلش میکنم ... به سختی خودم رو کنترل میکنم که بغضم رو قورت بدم ... میزنم به در لودگی .... " دیوانه ای ؟ مگه میخوام برم بمیرم ؟؟؟!!! "میگه تو نباشی من صبحا بیام کیو بغل کنم ..... .... نگاهش میکنم .... حرف میزنه ..... حرف میزنه .... و من با خودم میگم دلم برای این حجم از محبت و مهر و خلوص .... خیلی تنگ خواهد شد :( برای صباح الخیر گفتنهای خاتون ... برای کلنجارهای بچه های نظارت با صدای بلند و کل کل کردنهاشون .... برای سرک کشیدنهاشون توی کشوی من که چیزی برای خوردن پیدا کنن (:(: برای عصرهایی که میخوام برم خونه و با صدای بلند " آهای خانم کجا کجا((((: برای دسته جمعی غذا خوردنامون .... برای کافی شاپ رفتنا به بهانه نظارت مراکز .... دلم برای خیلی چیزها تنگ خواهد شد .... حتی برای آقای کریمی که هر از گاهی بهش میگم" چایی ات تازه اس یا مال پارساله؟" یه چایی تازه دم برام بیار لطفا.... از همشون خواهش کردم امروز اصلا با من حرف نزنن به شدت بارونیم و منتظر یه جرقه و نمیخوام روز آخرم رو اینطور سپری کنم ...نمیدونم آخر وقت رو چجوری میگذرونم ...از همین حالا به شدت دلتنگم ... اما چه میشود کرد .... زمان میگذره و خوب میدونم که روزگار کوچکترین اهمیتی برای ناچاری و دلتنگیهای ما قائل نیست و کمترین جایی برای دلتنگیها و غصه های ما نداره ... این نیز میگذره ...آره میگذره ....

۲۷ اسفند ماه ۱۴۰۳

آخرین روز کاری 😢

تولدی دوباره .... اسفند 1403

گذار از مراحل مختلف زندگی تولدی دوباره است ...

و طبق معمول همراه با شوق و درد .... این چند روز هر بار که از کنار میزم رد میشوند و با چشمانی غصه دار نگاهم میکنند که یعنی" واقعا فقط چند روز دیگر با مایی؟؟؟" نگین... یوسف... میثم ... بیات.... درخشان... مژگان... علی ..و ... چقدررررر دوستشان دارم ... چقدر دلتنگشان خواهم شد.... دلتنگ چای خوردنهایمان... دلتنگ گپ زدنهایمان .... دلتنگ بحث کردنهایمان ... وقتی چند قطره باران میزد دسته جمعی زیر باران رفتنهایمان .... دلتنگ خوراکی دزدین از کشوهای یکدیگر ... دلتنگ خنده ها که نه قهقهه هایمان ..... چند بار تذکر گرفتیم .....(: از همین حالا دلتنگترینم .... هیییییی ....چراااااا باید هر تولدی ، هر زایشی ، هر گذار از مقطعی ....اینقدر همراه درد باشد... چرا نمیشود بی درده کنده شدن ، دور شدن ، از دست دادن ، گذشتن از چیزهایی که داریم .....به نزدیک شدن ، به دست آوردن و رسیدن به تازه ها و مراحل دیگر و تولدی دوباره در زندگی دست یافت؟؟؟ .... چرا همیشه باید پشت سر گذاشت دلبستگیها و وابستگیهای دیرین را برای رسیدن به تازه های ناشناخته ؟؟؟؟ و ما ناچاریم ... گریزی نیست ....دارم صبوری میکنم ... صبوری در از دست دادن عادت ها.... صبوری در فکر نکردن به احساسی که 25 سال به داشتنش خو کرده بودم .... زمانی رو که با این محیط گذروندم بیش از زمانی بود که با خود گذراندم میدونم که طبیعیه درد داشتن هنگام بریدن این بند ناف عادت ... عادت 25 ساله !!!!.... اما از غصه گریزی نیست ... میدونم که بخش دیگری از زندگی با فراغت و سفرها و گشت و گزارها و عاشقانه ها و .... هزاران دوست داشتنی دیگر آن سوی این درد و غصه در انتظار من هستند تا پا به پایشان بخش دیگری از زندگی ام را آغاز کنم ... اما دل است دیگر... گاه نمیتوانی با وعده های نیامده فریبش بدهی ... 25 ساله ی زندگی من ، سالهای رفته در این وادی ، دوستتان داشتم . تمام چیزها و کسانی را که در این مقطع از زندگی ام تقدیرم بودند دوست دارم و در دفتر ذهنم تا زمانی که خاطرم یاری کند باقی خواهند بود. خوشیها و ناخوشیهای زیادی را در این بخش زندگیم پشت سر گذاشتم ... زمانی که وارد این بخش از زندگی ام شدم هرگززززز فکر نمیکردم به این ""من"" برسم ... شاید روزی داستان زاده شدن و شکل گرفتن این "من" را نوشتم ... کسی چه میداند...ولی میدانم هنوز زندگی شگفتی های زیادی را برایم خواهد داشت .... سلام تولد دیگر ....

21 اسفند سنه 1403

هم از ....

هم از "در" رویگردانم هم از "دیوار" میترسم

هم از آسودگی سیرم هم از آزارمیترسم

کسی با این تعارض روبرو بودست همچون من؟؟!!

که از دوری دلم تنگ است و از دیدارمیترسم

خودم اصلا نمیدانم چرا چندیست حتی از مسیر منزل تا محل کار میترسم

من از هر شکلی از خالی شدن، خالی شدنهای خیابان ، خانه ،ماشین، پاکت سیگار میترسم

کمی من را بخواه اما برای مدت بسیار

که من از هر که میخواهد مرا بسیار میترسم

فصل تازه ....

آدمها موجودات غریبی هستن ... تغییراتی که در طول زندگی میکنند گاه باورپذیر نیست ممکن شدن ناممکن ها .. بی ارزش شدن مهم ها .... و مهم تر از همه تفاوت نوع مواجهه ی ما با اتفاقات در مقاطع مختلف سنی حیرت انگیز است .... یک روز به خود میاییم و می بینیم که چطور به یکباره اهمیت همه چیز و همه کس در نظرمان تغییر کرده است ... دیگر کمتر از قبل اهمیت میدهیم، به حرف ها ، رفتارها به آمدن ها و رفتن ها، به بودن ها و نبودن ها ، دوست داشتن ها و نداشتن ها، عشق ها و انزجارها، دیگر چیزی آنقدر برایمان مهم نیست که خود را درگیرش کنیم و من ... این را با تمام حواسم حس میکنم ... دیگر کمتر از قبل اهمیت میدهم ... به گفتار و رفتار آدمها ... تنها نظاره گرم ... به آمد و رفتشان در زندگیم .... نه چیزی بسیار ناراحتم میکند و نه بسیار خوشحال ، نه حسی سرشارم میکند و نه تهی از احساسم .... یک جور تعادل روحی روانی و احساسی .... چیزی به اسم شور و شوق در من نمیجوشد چرا که فهمیده ام حس امروزم ، فردا خاطره ای خاک گرفته بیش نخواهد بود، از اینرو به هیچ چیز دیگر آنچنان اهمیت نمیدهم .... حتی گاه به اینکه اهمیت نمیدهم هم "دیگر اهمیت نمیدهم" و حالا احساس میکنم که رها میشوم و ... فصل تازه ای در من در حال آغاز است ....

17 بهمن ماه 1403

چراغهای رابطه ....

ادامه نوشته

دنیای بی صدا

گاهی لحظه های سکوت پر هیاهو ترین دقایق زندگی هستند مملو از آنچه میخواهیم بگوییم و نمی توانیم ... یا میتوانیم و گفتنش بی اثر است . آدمی ناگزیر و ناچار است از این سکوت پرهیاهو . گاه باید خودمان را با تمام خواستن هایمان آرام آرام کنار بگذاریم تا جایی که دیگر به دلمان باج ندهیم باید دور شویم از تعلقاتی که دیگر متعلق به ما نیست . دلم سکوت بی هیاهو میخواهد ... کاش میشد علاوه بر زبان، ذهن را هم خاموش کرد. کاش آدمها کمی سکوت میکردند جهان بی صدا میشد و تنها چشمها با هم سخن میگفتند آنهم در حد نیاز و لزوم . کاش میشد آدمها روبروی هم بنشینند و بگذارند نگاهها هوایی بخورند .. بی صدا ... جهان در سکوت ... چه دنیای زیبا و صادقی بود دنیای سکوت و معاشرت چشمها و دستها....

ابتدای ...

ادامه نوشته

پر از رفتن ...

همه میروند .. هر کس به طریقی... دریافتم آدمی میتواند نفس بکشد راه برود و گوری را در خود حمل کند .... گوری سرد و خالی ....غصه از بین نمیرود... سوگ تمام نمیشود ... دلتنگی مفهومش را به دلمردگی تغییر میدهد ...چیزی به اسم عادت کردن وجود ندارد ما هرگز به نداشتن ها ، فراق ... دوری ها عادت نمیکنیم .... حفره ای در روحمان ، قلبمان شکل میگیرد که مدااااام درد میکند ... بدون اینکه تسکینی برایش باشد....و رنج را گریزی نیست. اما ناچار به ادامه هستیم ... تنها میدانم که ...زندگی زیبا، آسان و روشن نیست ... تلخ و سخت ،سرد و پر از رفتن است ...

4 دیماه 1403

رفتن جان از بدن...

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود😭😭😭😭😭😭😭😭

۲۵ آذرماه ۱۴۰۳ بماند به یادگار از این روز حزن بی انتها

چگونه ....

درد عبور میکند و رد آن درد معنای ما را تغییر میدهد... این نیز بگذرد .... آره میگذرد اما اینکه در این گذار از آدمی چه باقی خواهد ماند .... از این زورآزمایی مدام با تقدیر ... از این گلاویز شدن با روزگار ... مصداق پاره شدن "بند دل" سخت ترین جدایی و هلاک است ... درک عمیق" رفتن جان از بدن " سخت ترین تجربه زندگی است ... چگونه تاب آوردن را نمی دانم...

6 آذرماه 1403

اما....

ادامه نوشته

شمارش معکوس لعنتی...

نگاهم را میدزدم از اعداد ... از فکر کردن به شمارش معکوس.... از تقویمی که هر روز نزدیکتر میشود ... خودم را میدزدم از روزهایی که بی ملاحظه و دوان میروند و میروند و ....من ناگزیر ... ناچار... ناگریز تنها نگاه میکنم به هر طلوع و غروبی که با سرعت زمان را به قتلگاه میبرند ... به تکه هایی که هر روز از وجودم کنده میشوند... کاش میشد زمان را متوقف کرد ... کاش میشد ... اختیاری داشتم ... کاش میشد کاری کرد....

در دست باد ...

دلم میخواهد "خودم" را از تنم در بیاورم.... بشویم ، بچلانم و روی طناب حیاط خانه مان پهن کنم... فردا بیایم ببینم که باد "خودم" را با خود برده است .... این "خودم" که میگویم ... نه که ضعیف باشد ... نه ... ضعیف نیست، فقط کم آورده ... از قوی بودن خسته شده، دیگر حوصله اینهمه بالا و پایین زندگی را ندارد ... میل عجیبی به گریز دارد.... به نبودن ، نداشتن و رفتن برای همیشه ... رقص کنان در دست باد...