در فیلم فریدا ، یک صحنه‌ای هست که اگر دست من باشد هر روز می‌گذارم از همه شبکه‌های تلویزیونی پخش بشود . فریدا در اثر یک حادثه مدت‌ها بی‌حرکت و فلج توی تخت بوده و علیرغم فرم زیبای بدنش خط عمیقی از یک زخم سرتاسری روی بدنش دارد . بار اولی که بعد از مدت‌ها با محبوب‌ترین مرد زندگیش تنها می‌ماند، بار اولی که دارد دکمه‌های لباسش را باز می‌کند، انگار که مانده زیر سنگینی آوار، همه عضلاتش منقبض، شانه‌هایش خم، چشمهایش دو دو زنان می‌گریزند و صورتش پر از یک شرم دلخراش انگار که بی‌پناه‌ترین صورت دنیا. نگاه مشتاق مرد را می‌بیند و از نشان دادن بدنش می‌ترسد. وقتی لباسش کنار می‌رود ناخودآگاه دستش می‌رود روی جای زخم‌ها. مرد نگاهش می‌کند، می‌چرخاندش. به جای زخم‌ها خیره می‌شود. و بعد سر تا سر رد زخم را می‌بوسد. جوری می‌بوسد که دیگر صورت فریدا، انگار آسوده‌ترین صورت دنیاست. ایمن‌ترین کودک که می‌داند هر چقدر که لباس‌هایش گلی بشود و توپش از حصار رد بشود و مدرسه‌اش دیر بشود؛ همیشه یک آغوش بزرگ امن هست که همه جوره پذیرایش باشد...