آدمها...

آدم‌ها که سنشان بالاتر می‌رود، سرد و گرم روزگار را که می‌چشند، تجربه‌شان که بیشتر می‌شود، با آدم‌های زیادی که معاشرت می‌کنند، درودهای بسیاری که می‌گویند و بدرودهای بسیارتری، چغر می‌شوند، سخت می‌شوند، زمخت می‌شوند، عمیق میشوند ، بیشتر صدای درون آدمها را میشنوند و "عشقهای یومیه" در نظرشان مضحک و تکراری و بعید می‌آید. آرمانگرا میشوند و تنها عشق افلاطونیست که معنای عشق دارد برایشان .
آدم‌ها که سنشان بیشتر می‌شود ، رنج‌های بیشتری که می‌کشند و آسیب‌های بیشتری که می‌بینند، بی‌تفاوت می‌شوند به خیلی چیزها و پوست احساساتشان کلفت می‌شود و سخت واکنش نشان می‌دهند به هیجان‌های معمول. گذشته را عمیق تحلیل میکنند و در این تحلیل سخت به خود بی رحمند. راحت خوشحال نمی‌شوند ، راحت اعتماد نمی‌کنند و راحت دل نمی‌بندند.
آدم‌ها که سنشان بیشتر می‌شود، آنقدر فرو ریخته اند و از نو ساخته اند که یاد گرفته اند هیچ فرو ریختنی پایان راه نیست .

به سختی نگران می‌شوند و به سختی دلتنگ می‌شوند و به سختی از رفتن‌ها و نداشتن‌ها دلگیر. آنقدر از دست داده‌اند و نگرانی کشیده‌اند و تحلیل رفته‌اند که حوصله‌ای برای تکرار ندارند...
آدم‌ها که سنشان بیشتر می‌شود... گزینه‌های مناسبی برای معاشرت‌های "باری به هر جهت" نیستند...

" کیش . یکشنبه27 فروردین 1402"

نیمه تمام... تمام.

ادامه نوشته

بهار 1402

صدای امواج که می آیند و شتابزده به دل دریا برمیگردند گوشم را مینوازد ... امواج از تاریکی دریا به سویم هجوم میآورند و نرسیده، ناکام به قلب دریا بر میگردند ... نسیم خنک دریا همچون پری نرم گونه هایم را مینوازد ... پاهای برهنه ام را روی شن های خنک و نرم ساحل میلغزانم و به خنکای دلپذیر ماسه ها غبطه میخورم ... چشم میدوزم به سقف چراغانی آسمان ... ستاره شمال پرنور و دووور سوسو میزند ... یادم میآید که روزی قرار بر "بودن "بود ... تا وقتی این ستاره هست... تا نفس باقیست ...هیییی روزگار ... سی سال پیش هرگز فکر نمیکردم به زندگی در اینجا .به زندگی در جایی غیر از شهر پرهیاهو و ازدحام زادگاهم ... اما دقیقا نیمی از زندگی ام رادر خود گم کرد و حالا اینجا روی شن های خنک ساحل دراز کشیده ام و به سقف پرستاره آسمان چشم دوخته ام و صدای موج های بیقرار دریا جان گوشم را پر میکند . رویای واقعی زیباییست و من سالهاست که این رویا را زندگی کرده ام ....چشمانم را میبندم و برمیگردم به سالها پیش . سالهایی که این تکه از زمین بخش عظیمی از عمر من شد . نخلهای بلندش ، بیکران فیروزه ایش ، طلوع و غروبهایش که انگار با همه جا فرق دارد ، ساحل مهربانش که هنگام تنهایی و سکوت ودلتنگی و غم مامن امنی است ... دریا ...آآآآخ دریا ، هنگام شب وقتی زل میزنی به ته تاریکی و صدایی جز صدای موجهای گریزان و شتابان را نمیشنوی انگار دستی تو را سوار بر مواج دریا باخود میبرد به عمق بیکران... صدای موج ... صدای موج .... برمیگردم به سالهای گذشته، به خودم در آن سالها ... به آدمهایی که آمدند و ماندند و ...رفتند، تجربه های شاد و غمگین، تلخ و شیرین ... خواسته و ناخاسته ... باید و نباید ... گاه چقدر غبطه میخورم به سالهایی که خواسته و ناخواسته درد و غمهای غریبی را به جان و روانم تحمیل کردم ... هاااااای دل غریب .... دل غریب ... به گذر این سالها که نگاه میکنم گاه خودم را ملامت میکنم که میشد جوری زندگی کرد که دچار این حسرتها نشد ... اما آدمیزاد است دیگر گاه سوار بر موجهای تقدیر میرود بدون اختیاری، هرچه بود گذشت.... اتفاقات سالیان همچون قطاری پشت پلکهای خسته و بسته ام میگذرند .نمیدانم ... سالها بعد شاید خیلی از خاطرات زیر غبار فراموشی گم شوند ... حالا که اینجا خوابیده بر ساحل آرامش جدا از مواج تقدیر به سالهای گذشته نگاه میکنم در این فکرم که ... شاید یادم برود که زمانی دلم همچون پروانه ایی در قفس سینه پر پر میزد تا پر بکشد ... شاید خیلی چیزها یادم برود اما میدانم سالها بعد دلم خیلی برای این لحظه تنگ می شود ... تنگ میشود برای لحظه ای نفس کشیدن بوی دریا در این نقطه و تپیدن های دل بیقرار ... و خنکای نسیم ، به اینجا که میرسم دریا را با ولع با تمام وجودم نفس میکشم ، شاید بتوانم نسیم خنک را درون سینه ام حبس کنم برای روزهای دلتنگی ... نمیدانم شاید هم یک آلزایمر قوی همچون موجی که به دریا برمیگردد تمام این خاطرات را بشوید و با خود ببرد ... ستاره ها را پشت پلکهایم حبس میکنم ... پاهایم را بیشتر در ماسه های نرم و خنک فرو میبرم ...گوش جانم را پر میکنم از آوای موجهای متلاطم دریا، دستانم را به طرفین باز میکنم و با تمام توان ریه هایم را پر میکنم از هوای دریا ...

فروردین 1402