یکسال دیگر از عمر گذشت .یکسالی که شاید به ظاهر ۳۶۵ روز بود اما اینطور نبود ... یکسال به اندازه تمام جانهای عزیزی که بی جان شد ... به اندازه تمام دلها و تن های داغدیده و سوخته ... یکسال به قدر تمام دردهای جانکاه تحمیل شده از ظلم .. به وسعت تمام سفره های بی نان و دستهای خالی ... به اندازه تمام فاصله ها و دوری های اجباری و سخت ... ما را به این سخت جانی گمان نبود.... اما ماندیم .. باشد که مانده ی عمر امید واهی نباشد .

۲ شهریور سال ۵