امروز خیلی آرومتر به همه چیز نگاه کردم ... به همه رفت و آمدها ... صبح به خیر گفتنها ... ریزتر به همه چیز نگاه میکنم .... نشسته روبروم ، بغض کرده و بارانی حرف میزنه ... بلند میشم و بغلش میکنم ... به سختی خودم رو کنترل میکنم که بغضم رو قورت بدم ... میزنم به در لودگی .... " دیوانه ای ؟ مگه میخوام برم بمیرم ؟؟؟!!! "میگه تو نباشی من صبحا بیام کیو بغل کنم ..... .... نگاهش میکنم .... حرف میزنه ..... حرف میزنه .... و من با خودم میگم دلم برای این حجم از محبت و مهر و خلوص .... خیلی تنگ خواهد شد :( برای صباح الخیر گفتنهای خاتون ... برای کلنجارهای بچه های نظارت با صدای بلند و کل کل کردنهاشون .... برای سرک کشیدنهاشون توی کشوی من که چیزی برای خوردن پیدا کنن (:(: برای عصرهایی که میخوام برم خونه و با صدای بلند " آهای خانم کجا کجا((((: برای دسته جمعی غذا خوردنامون .... برای کافی شاپ رفتنا به بهانه نظارت مراکز .... دلم برای خیلی چیزها تنگ خواهد شد .... حتی برای آقای کریمی که هر از گاهی بهش میگم" چایی ات تازه اس یا مال پارساله؟" یه چایی تازه دم برام بیار لطفا.... از همشون خواهش کردم امروز اصلا با من حرف نزنن به شدت بارونیم و منتظر یه جرقه و نمیخوام روز آخرم رو اینطور سپری کنم ...نمیدونم آخر وقت رو چجوری میگذرونم ...از همین حالا به شدت دلتنگم ... اما چه میشود کرد .... زمان میگذره و خوب میدونم که روزگار کوچکترین اهمیتی برای ناچاری و دلتنگیهای ما قائل نیست و کمترین جایی برای دلتنگیها و غصه های ما نداره ... این نیز میگذره ...آره میگذره ....

۲۷ اسفند ماه ۱۴۰۳

آخرین روز کاری 😢