تغییر...

ساده بگویم، آرام‌تر شده‌ام؛ ساکت‌تر، در خود فرورفته‌تر و البته متفکرترو اندوهگین تر.
روزهای سختی که پشت سر گذاشتم و غم بزرگ از دست دادن عزیزی، ناگهان مرا با حقیقتی روبه‌رو کرد که گویی سال‌ها فراموشش کرده بودم؛ اینکه هیچ چیز در این دنیا ماندگار نیست.
با این حال، مگر می‌شود دل نبست؟ مگر می‌شود زندگی کرد، دوست داشت، کنار آدم‌ها نفس کشید و به آن‌ها دل نداد؟
حالا بیشتر از گذشته می‌دانم آنچه امروز دارم، ممکن است فردا فقط یک خاطره باشد؛ خاطره‌ای شیرین یا تلخ، اما دور.
از شتابم کم شده و چیزی به عمق نگاهم افزوده شده است. این روزها کمتر قضاوت می‌کنم، بیشتر فکر می‌کنم و بیش از هر زمان دیگری، گذر بی‌امان زمان را حس می‌کنم.
نمی‌دانم این تغییر نامش چیست؛ پختگی است، خستگی است یا اندوه. فقط می‌دانم چیزی در من آرام گرفته .انگار بعد از آن روزها، نه جهان همان جهان سابق ماند، نه نگاه من همان نگاه گذشته...

۱۸ مهر سال ۵

گمانم گذشتن از گذشته مهارتی است که بعضی‌ها هرگز به دست نمی‌آورند. من هم گاهی در گذشته پرسه می‌زنم. بعضی روزها را انگار دوباره زندگی می‌کنم. بعضی لحظه‌ها را ساعت‌ها در ذهنم می‌چرخانم. و بعضی آدم‌ها را از فاصله‌ای نزدیک‌تر به یاد می‌آورم.
می‌دانم هیچ‌کدام از این‌ها, چیزی را در اکنون تغییر نمی‌دهد. می‌دانم باید مراقب باشم که وقتی خیام جامِ زیستنِ در لحظه را به دستم می‌دهد، از آن حفره‌ی کوچک زمان عبور کنم و به حال برگردم. اما دوست دارم همان‌جا، در حالی که به خیام لبخند می‌زنم، به او بگویم: «احتمالا این شعر را نشنیده‌ای.» شعری که شاعری بعد از تو نوشته و این روزها مدام در سرم می‌چرخد. شعری که هر بار به یادش می‌افتم، این خیال را در من پررنگ‌تر می‌کند که هنوز در رگ‌های زندگی، هزاران لحظه، تجربه و شگفتی زیسته‌نشده جریان دارد. برای همین فکر می‌کنم آینده هم گذشته‌ای حیرت‌انگیز خواهد بود.
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است...

مهر سال ۵
@Antovaan

نزار قبانی

دوست دارم مثل پرندگان پاییزی،
گاه‌به‌گاه گم شوم
می‌خواهم وطنی پیدا کنم
وطنی نو بی‌هیچ دیّاری
و خدایی که مرا تعقیب نکند
و سرزمینی که به دشمنی‌ام برنخیزد
می‌خواهم از پوست خویش بگریزم؛
از صدای خویش
و از زبان خویش
می‌خواهم مثل شمیم بستان‌ها بگریزم
می‌خواهم از سایه‌ی خویش بگریزم
و از نشانی خویش
می‌خواهم از شرقِ خرافه‌ها و ماران بگریزم
از خُلفا و از تمام پادشاهان
می‌خواهم مثل پرندگان پاییزی،
عشق بِورزَم‌؛
ای شرق چوبه‌های دار و دشنه‌ها
و امیران
از تمام پادشاهان...
می‌خواهم مثل پرندگان پاییزی،
عشق بورزم ...

نزار قبانی

۷ مهر سال ۵