گمانم گذشتن از گذشته مهارتی است که بعضی‌ها هرگز به دست نمی‌آورند. من هم گاهی در گذشته پرسه می‌زنم. بعضی روزها را انگار دوباره زندگی می‌کنم. بعضی لحظه‌ها را ساعت‌ها در ذهنم می‌چرخانم. و بعضی آدم‌ها را از فاصله‌ای نزدیک‌تر به یاد می‌آورم.
می‌دانم هیچ‌کدام از این‌ها, چیزی را در اکنون تغییر نمی‌دهد. می‌دانم باید مراقب باشم که وقتی خیام جامِ زیستنِ در لحظه را به دستم می‌دهد، از آن حفره‌ی کوچک زمان عبور کنم و به حال برگردم. اما دوست دارم همان‌جا، در حالی که به خیام لبخند می‌زنم، به او بگویم: «احتمالا این شعر را نشنیده‌ای.» شعری که شاعری بعد از تو نوشته و این روزها مدام در سرم می‌چرخد. شعری که هر بار به یادش می‌افتم، این خیال را در من پررنگ‌تر می‌کند که هنوز در رگ‌های زندگی، هزاران لحظه، تجربه و شگفتی زیسته‌نشده جریان دارد. برای همین فکر می‌کنم آینده هم گذشته‌ای حیرت‌انگیز خواهد بود.
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است...

مهر سال ۵
@Antovaan