....
روزگار بدیست ... خسته ایم ،کلافه و دردمند و بیقرار و منتظر شاید باریکه ی امیدی از جایی که انتظاری از خدایی نیست باز شود ... این بلاتکلیفی و برزخ سوزنده روز و شبمان را به هم میدوزد و مفهومی از زندگی کردن نداریم ... تنها نفس میکشیم و همراه نفسهامان درد را با تمام یاخته های وجودمان فرو میدهیم و زخمهای فروخورده را با بغضهای فروداده تلنبار میکنیم تا جایی زمانی به معجزه ای فریادش کنیم .... این روزها حال بسیار عجیبی دارم انگار میان آدمهای نامرئی که بیصدا سرگردانند و خاموش به دور خودم میچرخم و با سرگیجه ای غریب هر آن منتظرم که نقش زمین شوم و تا ابد آرام بگیرم ... گویا تنها در این جهان بی سروته نه صدایی میشنوم نه وجود سرگردانهای اطرافم را حس میکنم ... تجربه ی دردناکی است بودن در این جهان مسخ شده ی تاریک و زجرآور و این بلاتکلیفی خونین... کاش ....کاش ...
اسفند ناتمام ۱۴۰۴