سکوت...
آدم که سنش بالا میره، بیشتر دلش میخواد جهانش در سکوت بگذره. خیلی وقتها ترجیح میده فقط نگاه کنه، بیهیچ حرفی. حتی گاهی دلش میخواد گوشهای گیر بیاره و همانجا، بیصدا، با خودش خلوت کنه. انگار دیگر حوصلهی سر و صدا را نداره. سعی میکند پس و پیشِ لحظهها را بیشتر معنا کنه. عمیقتر... فکر کنه...و دوباره و ... جای حرف زدن، سکوت کنه. سکوتی که در نهایت شاید بشوند چند کلمه صدا، یا چند جمله نوشته...
اصلا آدم که سنش بالا میره، صبرش هم رشد میکنه... دیگر آن شور و اشتیاقِ پرهیاهوی جوانی را نداره. نه آن تندتند حرف زدنها، نه آن جیغ و هیجانها.گاه با جماعت که یکی میشه شیطنتها هم خودی نشون میدن ولی تنها زمانی کوتاه ... انگار این برهه از زندگی.. روی دور کنده.... فرصتی برای استراحت دادن به خودش و اطرافش. بایستد در لبهی دنیا و تماشا کند.... نمایشنامهی آدمها را تماشا کند. برایشان کف بزند.... خوشحال شود...غمگین شود و گاهی،..بازیگرانش را در آغوش بگیرد....همین
مرداد۰۴