...
آدم از یک جایی به بعد، کلماتی که برای نگفتن دارد، از کلماتی که برای گفتن دارد بیشتر میشوند... سکوتهایی از جنس کلماتی که میدانیم خودشان میدانند و تکرار کردنشان تنها شاید عمق چیزی را که به سختی از آن بالا آمدهاند، دوباره بیشتر کند، که کسی پرسیده باشد "خوبی؟" و آدم انگار که به رشتهی باریک همین سوال به جایی وصل باشد و یک هو ول شده باشد پایین و ته دلش خالی شده باشد و با یک "خوبم" الکی همه چیز را جمع کرده باشد و دوباره در خودش اندوهی پخش شده باشد، یا برایش ننوشته باشد که چقدر در آخرین عکست خسته به نظر میآیی، که لابد خودش بهتر از هرکسی دلیلش را میدانست و تکرار کردنش به چه کارش میآمد... گاهی تمام آنچه آدم میخواهد، همین است که کلمات به شکل سرسری و روزمره سراغش نیایند دیگر...که تمام آنها را بیشتر و پیشتر خودش میدانست و تکرارشان به چه کار آدم میآمدند، مگر تکرار مکررات...
۲ مهر ۰۴