آدمها موجودات غریبی هستن ... تغییراتی که در طول زندگی میکنند گاه باورپذیر نیست ممکن شدن ناممکن ها .. بی ارزش شدن مهم ها .... و مهم تر از همه تفاوت نوع مواجهه ی ما با اتفاقات در مقاطع مختلف سنی حیرت انگیز است .... یک روز به خود میاییم و می بینیم که چطور به یکباره اهمیت همه چیز و همه کس در نظرمان تغییر کرده است ... دیگر کمتر از قبل اهمیت میدهیم، به حرف ها ، رفتارها به آمدن ها و رفتن ها، به بودن ها و نبودن ها ، دوست داشتن ها و نداشتن ها، عشق ها و انزجارها، دیگر چیزی آنقدر برایمان مهم نیست که خود را درگیرش کنیم و من ... این را با تمام حواسم حس میکنم ... دیگر کمتر از قبل اهمیت میدهم ... به گفتار و رفتار آدمها ... تنها نظاره گرم ... به آمد و رفتشان در زندگیم .... نه چیزی بسیار ناراحتم میکند و نه بسیار خوشحال ، نه حسی سرشارم میکند و نه تهی از احساسم .... یک جور تعادل روحی روانی و احساسی .... چیزی به اسم شور و شوق در من نمیجوشد چرا که فهمیده ام حس امروزم ، فردا خاطره ای خاک گرفته بیش نخواهد بود، از اینرو به هیچ چیز دیگر آنچنان اهمیت نمیدهم .... حتی گاه به اینکه اهمیت نمیدهم هم "دیگر اهمیت نمیدهم" و حالا احساس میکنم که رها میشوم و ... فصل تازه ای در من در حال آغاز است ....

17 بهمن ماه 1403