ویرانی... آبادی
گاهی پیش از آنکه جهان را تعمیر کنیم، باید ببینیم کجای این جهان، هنوز در ما ویران است....ما فرزندان عبوریم...از جهانی به جهانی، از رحم به آغوش، از آغوش به تنهایی، از تنهایی به جمع، و باز تنهاتر از پیش.
هر عبوری زخمی دارد، و هر زخمی، قصهای ناگفته.
من دست بر ویرانهای خواهم گذاشت که نه بیرون خانه، بلکه در درون من است، ویرانهی فهم خود.خرابهای که در هیاهوی روزمرگی و دویدن و نان، بیصدا ترک برداشته... برای من، آبادی از همینجا شروع میشود:
از بازسازیِ دیوارهای فرو ریختهی خودم....از بنای دوبارهی نگاه، از عوضکردن پنجرههایی که سالهاست جهان را کج نشان میدهند.
برای آباد کردن ذهنم، خواندن را ادامه میدهم....برای آباد کردن قلبم، مینویسم؛ چون نوشتن، معماری خاموش روح است... و برای بیدار کردن وجدانم، گوش میسپارم به اندیشه، به آنچه در من میلرزد ولی نمیگریزد.آستینم را برای «تعمیر نادیدهها» بالا میزنم.
زخمهایی که ارثیهی نسلها هستند، و در دل من لانه کردهاند. آبادیِ بیرون، وقتی آغاز میشود که خرابیِ درون را دیده باشی....و شاید، آنگاه بتوانم کنجی از جهان را نیز روشن کنم .
نه با ادعا، که با چراغی کوچک در دست و نگاهی نرم به انسان و زندگی...