من آدمِ شبم... آدمِ شب بیدار ماندن‌ها و شبانه به تمامِ کارها رسیدن‌ها. آدمِ لذت بردن از فقدان صداها، مشغله‌ها، آدم‌ها..
من آدمِ شبم....آدمِ امنیت شب... سکوت شب... آدم خیال ... خاطره بازی ... و در وادی خیالات زیستن‌ها.... اما هرگز شب برای من کلاغ شوم بد خبر نبوده ... تا آن شب غریب...

«تهران و زدن» ساعت دو و اندی نیمه شب بود که این پیام روی تلفنم روشن شد .... گفتم شاید کابوس نیمه شب کسیست ، شاید شوخی آخر شب رندیست ، اما نبود و من با چشمانی گشاده و ناباور به خبرهایی که مسلسل وار پشت هم خبر از ویرانی و مرگ میداد نگاه میکردم . این دیو نیمه شب کی بیدار مانذه بود که چنین به تکاپو افتاد، تمام دنیا در دلم فرو ریخت ، تمام سکوت و آرامش شب ... و تا دو هفت شب از هراس خبرهای شوم با قلبی لرزان و هراسان از جان عزیزانم و بی خبری .... خواب از من گریخت ... دلم میخواست بخوابم که شاید کابوسی بوده باشد اما از خواب و بی خبری اثری نبود . شب دیگر زمان امن نیست این تنها دلخوشی هم گرفته شد شب و سکوت و ... دیگر سکوت نیست صدای انفجارها و ویرانی ها و بی جان شدن و ... دستاورد شبها شدندو من و ما مسافران ناچار و ناگریز شبهای بوی باروت و خون و خاک و ... باید اینها را هم میدیدیم ... ما را بدین سخت جانی امید نبود ...

تیرماه ۱۴۰۴