گذشت...
یک سال دیگه از عمر گران گذشت ... با تمام سختی ها و بالا و پایین هاش... با تمام اشتیاقها و خستگیهاش ... یکسال دیگه از عمر که کفه ی دشواریها ، ترسها ، دردها و غصه های فراقش بسیارررر سنگین بود ... اما گذشت .
و ....یک روز دیگه از شروع باقی نامعلوم عمر ... کاش بیارزد به نفس کشیدن و ماندن...
گویی در نهانم زمزمه ایست:
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است
۲ شهریور ۱۴۰۴
+ نوشته شده در دوشنبه سوم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 23:35 توسط رها
|