دروغ است که میگویند سر بی گناه پای دار میرود ولی بالای دار نه... با چشمانی مبهوت دیدیم که سر بی گناه بالای دار رفت .... دروغ است که میگویند ظلم پایدار نیست ... ما با قلبهای خونبار ظلم را زندگی کردیم و دیدیم که چگونه بی هیچ تاوانی جان میگیرد ... ما جهنم را زندگی کردیم با ضحاکان زمان ... که از خون فرزندانمان سیر نمیشوند... محسن - شکاری را به جرم برداشتن مانع خیابان اعدام کردند.!!!!!!!!!!!!

بی خوابم .... بی خواب ...چیزی در من بیدارتر از من است ... اندوهی بزرگ نشسته و من را خیره میکاود.

اندوه بعد از غم و پیش از پریشانیست ، وقتی سراغ کسی میرود میشود زخم بی ترمیم ... غم نیست! غم نیست! غم نیست! اندوه شبیه کلمه اش که هنگام گفتن نفس را تخلیه میکند ... جان را تخلیه میکند ...

اندوه شبیه نفسیست که از لای سینه شروع میشود و شبیه آخرین نفس مبارزی که تیری مسیر بازدمش را مسدود کرده باشد در دایره ای حوالی قلب میچرخد و میچرخد و .... . مثل نوزاد بعد از تروما که ناگهان گریه نمیکند و باید راه نفس گرفته اش را شکافت... وقتی نوزادی در ریسه میماند باید او را دراز کرد پارجه ای خیس بر پیشانی اش گذاشت تا برگردد. میگویند بچه ریسه رفته است ...

من در ریسه مانده ام ... در ریسه مانده ایم .... با لبهای قفل و کبود ... بی نفس ... خفه ... حناق گرفته ...

و میدانم از این ریسه ی اندوه با هیچ دستمال خیسی بر نخواهم گشت... دلم میخواهد کسی زیر چانه ام را سر بدهد پایین با دستش بکوبد پشت کمرم و بگوید زار بزن.... زااار بزن ... و من بلند بگویم...

آااای محسن ....

آااای مهسا ....

آااای کیان ....

آااااااااای خدایی که چشمانت را بسته ای .....آااااااای.....آاااااااا