...
مدتهاست که دیگر شب ، شب نیست....همان ادامه روز است ... کمی تاریک تر... ساکت تر.... و بی نهایت غمگین تر ... و دردناکتر اینکه چشمانمان کم کم ... به تاریکی روز هم عادت کرده است ... دیگر نه شبهایمان را رویای فردایی روشن پر میکند نه روزهایمان را امیدهامان به دوش میکشند ... خسته به رختخواب میرویم و نور و رهایی را در خواب جستجو میکنیم و خسته تر چشم باز میکنیم به روزهایی که همه ی امید و آرزوهایمان در قفس ... بی نفس وامانده اند . روزهایمان خاکستری همچون پیرمردی خمیده و قوز کرده با لباسهایی ژنده و مندرس میگذرند ... پای کشان و بی نفس تکیه بر دیوارهای ترک خورده و خشک کاهگلی در تلاشی بیهوده برای قدمی استوار با قامتی راست و سعی در دیدن باریکه ای نور از روبرو ... اما ناتوان .. اما ناتوان ... و روبرو ... تاریک تنها "تن هایی" که به مسلخ میروند عده ای به مسلخ نان و عده ای به مسلخ جان ... و تو ناتوان ... ناگزیر ... ناگریز ... با دنیایی گره کور در گلو مانده. گاهی تنها خودت میدانی که چقدرررر دیگر آن آدم سابق نیستی ... چقدر بغض در گلو مانده ی ماهی های بر خاک افتاده راه نفست را بسته است ... و این داستان غم انگیزیست. ماهی و قایق هر دو در خشکی میمیرند یکی به یکباره و یکی بتدریج ... و ما قایق های به خشکی نشسته ایم در زوال به تماشای ماهی های بر خاک فتاده .... همین.
تکرار یکم شهریور 1402