انگشت شمارن اتفاقايى كه به موقع و همون وقتى كه منتظريم پيش اومدن..هميشه يا خيلى دير بوده يا زود !
با زودتر بودنش مشكلى ندارم؛ تهش ميشه تجربه كه ميزنى به زخمايى كه خوردى و با مرور زمان ترميمش ميكنى و به راهت ادامه ميدى.
اما امان از اون اتفاقايى كه ديرتر از وقتى كه منتظرشى ميفتن..
يه چيزى تهِ دلت رو چنگ ميزنه و سايه اى شبيهِ حسرت روى سرت ميفته در ادامه ى راهت و هرجا كه باشى، مثلا يه روز صبح كه بيدار ميشى، وقتى كه رانندگى ميكنى، وقتى نوشيدنى ميخورى و … ، به يه نقطه خيره ميشى و از ذهنت اون "اى كاش" ها ميگذرن..
يه جايى محمود دولت آبادى توو كتاب كليدر از قول گل محمد نوشته :
در من چیزی کم بود و در زندگانی هم چیزی کج بود. میان ما و زندگانی یک چیزی گنگ ماند.
ما دیر آمدیم، یا زود. هرچه بود به موقع نیامدیم.
گذشت و بهتر که میگذرد…

«تهران. اردیبهشت۱۴۰۲»