نمی خواهم ...

هیچ می دانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟
زان که براین پرده تاریک,
این خاموشی نزدیک
آنچه می خواهم نمی بینم
وآنچه می بینم نمی خواهم
"شفیعی کدکنی"

حافظ ...

حافظم امروز فالم را گرفت،یک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما ز یاران چشم یاری داشتیم    

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 

هنر

دوستـت دارم یـک کلـمه اسـت بـا دنـیـایـی از مسئـولـیـت
گفتـنـش هنـر نـیـسـت ؛ مسئـولیـت پـذیـریـش هنـر اسـت

گاهی ....

گاهي گمان نمي كني ولي مي شود

گاهي نمي شود که نمي شود كه نمي شود

گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است

گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود

گاهي گدايی و بخت با تو یار نیست

گاهي تمام شهر گداي تو مي شود...

باغچه ....

دانه ای را که روزی باد روزگار بي هدف به این سرزمین آورد در خاک باغچه ای کوچک جا خوش کرد ،بی بهانه جان گرفت ،جوانه زد ،قد کشید ،از سایه سار درختهای بزرگ نترسید ،خیالش نبود که اینجا باغچه ای کوچک بیش نیست جای قد کشیدنش اینجا نبود ،قد کشید ،بالا رفت ،باغچه کوچک پر شد از شاخ و برگش ریشه هایش به تمام گوشه و کنار خاک باغچه سرک کشید آنقدر ماند و ريشه هايش عميق و عميق تر شد که دیگر جایی برای جوانه زدن دانه های دیگر باقی نماند ......باید هرسش میکردند سایه ي شاخ و برش آفتاب را از رسیدن به خاک دربغ میکرد .... باید از ریشه بیرون میامد ......غافل از اینکه آنقدر ریشه دوانده بود که برای بیرون آوردنش باید باغچه را زیر و رو میکردند ...... باغچه ای که بی سایه سار درخت و مرغكان پناه گرفته در آغوشش ، دیگر باغچه نبود ......

باران ...

زن که باشی....

 
زن که باشي ترس هاي کوچکي داري !
از کوچه هاي بلند ،
از غروب هاي خلوت و از خيابان هاي بدون عابر مي ترسي !
از صداي موتورسيکلت ها و دوچرخه هايي که بي هدف در کوچه پس کوچه ها مي چرخند ، مي ترسي !
از بوق ماشين هايي که ظهرهاي گرم تابستان جلوي پاهايت ترمز مي کنند
...
... ... ... و تو فقط چهره ي آدم هايي را مي بيني که در چشم هايشان حس نوع دوستي موج مي زند....!
زن که باشي ترس هاي کوچکي داري ،
به بزرگي همه بي عدالتي هايي که به جرم زنانگي محکومت مي کنند
و هميشه اين تويي که مقصري ... تو.... زن

نمی دونم کجا ولی یه جایی خوندم :

"ما همیشه صداهای بلند را می شنویم پررنگ ها را میبینیم  سختها را می خواهیم.......غافل از اینکه خوبها آسان می آیند بی رنگ می مانند و بی صدا می روند."

شاملو

هیچ کس اینچنین فجیع به کشتن خویش بر نخاست که من به زندگی نشستم....

 احمد شاملو

شعری زیبا از غاده السمان -شاعر سوری

گر به خانه‌ی من آمدی ، برایم مداد بیاور مداد سیاه ، می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم ، یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها ، نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را .... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم ‘می‌خواهم ... بدوزمش به سق ... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم ‘ برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود ! صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،برچسب فاح.... می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم! یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند، به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یک انسانم!

نام تو در صدای او ....

وقتی کسی تو را عاشقانـــــــه دوست دارد شیوه ی بیــان اســم تـو در صدای او متفاوت است … … … … … …و تــــو می دانی که نامت در لبهـای او ایمن است…!