دانه ای را که روزی باد روزگار بي هدف به این سرزمین آورد در خاک باغچه ای کوچک جا خوش کرد ،بی بهانه جان گرفت ،جوانه زد ،قد کشید ،از سایه سار درختهای بزرگ نترسید ،خیالش نبود که اینجا باغچه ای کوچک بیش نیست جای قد کشیدنش اینجا نبود ،قد کشید ،بالا رفت ،باغچه کوچک پر شد از شاخ و برگش ریشه هایش به تمام گوشه و کنار خاک باغچه سرک کشید آنقدر ماند و ريشه هايش عميق و عميق تر شد که دیگر جایی برای جوانه زدن دانه های دیگر باقی نماند ......باید هرسش میکردند سایه ي شاخ و برش آفتاب را از رسیدن به خاک دربغ میکرد .... باید از ریشه بیرون میامد ......غافل از اینکه آنقدر ریشه دوانده بود که برای بیرون آوردنش باید باغچه را زیر و رو میکردند ...... باغچه ای که بی سایه سار درخت و مرغكان پناه گرفته در آغوشش ، دیگر باغچه نبود ......