من نه عاشق بودم
من نه عاشق بودم…
و نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من …
من خودم بودم و تنهایی و یك حس غریب …
كه به صد عشق و هوس می ارزید…
من خودم بودم...
دستی كه صداقت می كاشت…
گر چه در حسرت گندم پوسید…
من خودم بودم ، پنجره ای كه
به سرسبزترین نقطه ی بودن وا بود…
و خدا می داند سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود…
من نه عاشق بودم…
و نه آلوده به افكار پلید…
من به دنبال نگاهی بودم…
كه مرا از پس دیوانگیم می فهمید…
آرزویم این بود…
دور اما چه قشنگ…
كه رَوم تا در دروازه ی نور...
تا شوم چیره به شفافی صبح…
به خودم می گفتم
" تا دم پنجره ها راهی نیست"
من نمی دانستم …
كه چه جرمی دارد…
دستهایی كه تهیست…
و چرا بوی تعفن دارد…
گل پیری كه به گلخانه نرست…
روزگار غریبیست…
من چه خوش بین بودم…
همه اش رویا بود…
و خدا می داند…
که سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود...
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 18:0 توسط رها
|