اين روزها دلم هواي كوير دارد.

آنجا كه  آسمان به زمين پيوند مي خورد.

آنجا كه هركس براي لحظه اي زيستن بايد مبارزه كند.آنجا كه چهره ها سوخته و خشن است اما دل ها هنوز به آسمان نزديك است.دلم هواي كوير دارد.

آنجا كه ارزش زندگي را زمين به آنها فهمانده است .آنجا كه زمين براي اين مردمان بخيل مي شود ولي هنوز دل هاشان دل به محبت همين خاك بسته است .

دلم هواي كوير دارد.آنجا كه حس مي كني تنهاي تنهايي و به بالا نزيك تري.دلم هواي كويردارد .

آنجا كه بوته هاي كوتاه و پر از خار آن به زيباترين گياهي كه در تمام عمرت ديده اي مبدل مي شود.ديگر گل هاي باغچه را دوست ندارم.

آنجا كه مي تواني رها باشي،بدون كفش ساعت ها روي خاك نرمش قدم بزني و از احساس لمس اين خاك نرم لذت ببري.شب را با تماشاي ستاره ها به سر مي رساني و تخيلت را براي ساختن داستاني براي هر يك از ستارگان به كار مي اندازي.

آنجا كه نگاه تو يا به آسمان است يا به زمين نه به آدم ها.

آنجا كه حس مي كني تو مالك تك تك لحظه هايت هستي و براي اندك زماني احساس رهايي از هر تعلقي تو را فرا مي گيرد و تو آزاد مطلقي آن لحظه.

انجا که میتوانی تنهایی را بدون درد بچشی٬بدون چشمداشت٬دلم میل کویر دارد.

انجا که زمستانی بودنت را میان تمامی خشکی ها و سختی ها جا میگذاری و سبک میشوی.

انجا که تلعلقاتت را میان همهمه ی درک حضور یار به سکوتی و تمنایی میفروشی.

 انجا که شب را به سیاهی و جذابی  و کشش محبوب٬ معنا میکنی.

انجا که به روشنایی روز و افتاب ايمان داري