و تو آيا باز مرا خواهي خواند......
من از یاد برده بودم که باغبان این چمن مرا کوچک آفریده است ،پرکشیدم تا به آستان تو رسیدم ،اما مرا به آستان تو راهی نبود ،فقط آمدم تا رویش تک گل نگاه تو را در باغ بی پایان ابدیت ببینم ودیدم واز یاد نخواهم بردآنچه که روئید در من ودستی را که تو را از ابدیت به امروز آورد .
ای همه من ،همه تو آن چیزی نیست که می گویم وتو می شنوی ،کلمات در فضای نا مفهوم عدم در ک احساس مشترک میان انسانها تغییر می یابد و گاه آنچه به گوش می رسد بویی از احساس اولیه نبرده است ،واین همان بازی احساسی کلمات است .
من در شبی که باران بازگشت ریزریز بر وجود من باریدن خواهد گرفت به سوی تو خواهم آمد ،اگرچه در راه ،باران وخاک همچون دو دست نامرئی زنجیری بر قدمهای من نهاده اند ،اما باز خواهم آمد ،می آیم ودر تاریکی شب تو را صدا خواهم زد که کجا هستی منم همان تنهاترین مردم این شهر وتو آیا باز مرا خواهی خواند......؟
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 11:39 توسط رها
|