گذر فصلها و نو شدن اونها علاوه بر حس نو شدن و زندگی دوباره  ، حال خوشایند قدم زدن توی خاطرات رو میده بهار با تمام تازگی و بوی عیدش ،تازگی برگهای براق سبز سبزش ،بارانهای بهاری ،حس زیبای بچگی ، شوق پوشیدن کفش و لباس نو ، شمردن عیدی های تا  نخورده لذت تعطیلات عید و نگرانی روز آخر و سیزده بدر و تکالیف انجام نداده عید و تا نیمه شب هول هولکی نوشتن و  جا انداختن چند خط و ........ آخ که دنیای ساده و بی غل و غش و قشنگی بود ....تابستون .... گرما و یواشکی نخوابیدن ظهر و منتظر غروب و کوچه و بچه های محل و بازی توی کوچه بن بست و دعوای همسایه از سروصدای زیاد و دوچرخه و مسابقه و زمین خوردن و توبیخ و گاهی تجدیدی و دلهره شهریور و ........ باز ماه مهر شروع مدرسه وحس نمی دونم بد یا خوب روز اول مهر با کیف و روپوش نو وای ی ی فکر ۹ ماه صبح زود بیدار شدن و لذت ساعت تعطیلی ظهر و هیجان ۵شنبه و جمعه و صبح جمعه با رادیو و دلگیری عصر جمعه و درس و ریاضی و مشق شب و کارنامه و ...... طبیعت .... زیبایی های بی نظیر پاییز با برگهای رنگارنگ که روی درختها و کف کوچه پس کوچه های قدیمی رو پر میکرد از خش خش و بارانهای گاه و بیگاه با سرمایی که ریز ریز بدون اینکه بفهمی زیر پوستت نفوذ میکرد .... پاییز بی نظیر و پر از احساس ..زمستون .... شوق دیدن اولین برف ...وایییییییی وقتی یخ زده و گرسنه به خونه می رسیدیم و بوی لذت بخش آش مامان تمام فضای خونه و رو پر کرده بود با پاهای یخ زده و دستای متورم و قرمز از برف بازی خودمون و می چپوندیم زیر کرسی  و لبوی داغ و میبلعیدیم و به برفها که که مثل پنبه ازآسمون پشت پنجره تو حیاط می ریخت و درخت خرمالوی حیاط خونه که زیر برفها گم شده بود ونگاه می کردیم و از ته دل دعا میکردیم همینطور بباره که فردا مدرسه تعطیل بشه صبح همه حواسمون به رادیو بود که تعطیلیم یا نه ؟ وقتی صبح از خونه بیرون میرفتیم و هنوز جای پای کسی رو برفهای شب باریده نبود و با ذوق تمام اولین جا پاها رو با احتیاط روی برفها میذاشتیم و برمیگشتیم که جای پاهامون و ببینیم ........چقدر دور به نظر میاد چقدر فاصله  گرفتیم از سادگی ،بیخبری ،دلخوریهای کوچیک، دلخوشیهای  کودکانه ،معصومیت ، بیریایی ، عشق ، .....زندگی ....چه روح قشنگی داشتیم چقدر زلال بودیم... انسان بودیم .... چرا دیگه زیباییها رو نمی بینیم ؟ ما که سادگی از چشمهامون سرریز می کرد چی شد که روح یکرنگمون هزار رنگ شد ؟ ما که دلمون از گرسنگی یه گنجشک توی برف زمستون به درد می اومد... چی شد که دل نازکمون از سنگ شد ؟ چی شد که به اینجا رسیدیم... سخت شدیم ....سنگ شدیم ؟ چی شد که بزرگ شدیم ......کاش هیچوقت بزرگ نمی شدیم دلم برای بچگی بدجوری تنگ شده.... بدجوری....