خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

میل آن دانه خالم نظری بیش نبود

چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن

بامدادت که نبینم طمع شامم نیست

نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم 

بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست 

به خدا و به سراپای تو کز دوستیت 

خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست 

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی  

 

به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست

سعدیا نامتناسب حیوانی باشد

هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست