یه حسی  سیال ، شناور ،در من جاریست که تعادلم را گرفته نمی توانم ثابت شوم ثابت بمانم حالی بین زمین و آسمان ، معلق ، بي ثبات ، متزلزل ، شكستني ..يك بهانه كافيست يك تلنگر كه حباب دلم را بتركاند ، بشكنم ...بدنبال جايي مي گردم كه لختي بياسايم جايي كه خيلي دور نباشد همين نزديكي در محدوده همين تن خاكي ، جايي كه چشمانم را بي دغدغه بر روي هم بگذارم و رها شوم ، از خودم ، خود غريبه اي كه ديگر نميشناسمش ، از اين جهان رها شوم پر بكشم به جايي كه بتوانم حسم را ذهنم را براحتي كلام كنم آه كه گاهي اوقات چقدر سخن گفتن سخت است كاش مي شد جوري گريست كه چشمها نفهمند كاش مي شد حس را به ابعاد رساند كاش مي شد ترنم دل را بهانه كرد و ..... كاش مي شد آرام گرفت كاش مي شد ...خسته ام ، خسته از اين نبرد بي پايان .نبردي ميان من و من ، مني كه ديگر نه اين است و نه آن .... كاش ميشد فقط دمي آسود