گم شدن ....
بچه که بودم مدام دستم را از دستان نگرانی که مراقبم بود رها می کردم وآرزویم بود که یک بار هم که شده تنها از خیابان زندگی رد شوم. حالا که دیگر نمی شود بچه بود و فقط می شود عاشق بود از سر بچگی می شود وسط خیابان زندگی سر به هوا دوید ... حال دیگر خود میخواهم دست کسی را بگیرم بدون رها کردن حال وقتی دستی بسویم دراز می شود مشتاقانه می فشارم چرا که اینک زمان گم شدن است گم شدن در هیاهوی نامرادی و نامهربانی .....ولی افسوس هر بار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم حال دیگر آنقدر که در من هراس گرفتن دست کسی هست تر س از گم شدن نیست .
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم دی ۱۳۸۹ ساعت 13:52 توسط رها
|