آه اگر من راوي قصه ام بودم ......
هر روز كه ميگذرد تكه اي از عمر ماست كه به حلقوم زمان مي رود گاه از گذشتنش شاديم و سرخوش گاه عزادار لحظه هاي تمام شده ايم ... بازي مي كنيم تمام تكه هاي عمرمان را بازي مي كنيم زماني كه پرده بالا مي رود از داستان چيزي نمي دانيم داستان شروع كه مي شود ما هم شروع مي شويم با آدمهاي قصه زندگي ميكنيم نفس مي كشيم درد مي كشيم سرخوش مي شويم مي خنديم گاه همراهشان ضجه مي زنيم .... هنوز از حكمت قصه سر در نياورده قصه تمام مي شود كتاب بسته مي شود و ما مي مانيم و حيراني و..... كاش خود بازي ساز قصه خود بوديم كاش آدمهاي قصه مان بودند مي ماندند آدم بودند آدم مي ماندند .... اگر من قصه خود را مي نوشتم اول قصه ام يكي بود يكي ديگر هم بود ... نه اصلا همه بودند همه .. دلشان دل بود تنگ مي شد بهانه مي گرفت از رحم و انصاف لبالب بود اگر غصه اي بود غصه همه بود درد را با هم مي كشيدند عاشق بودند عاشق خود عاشق ديگران عاشق خدا ...... همه بودند و فاصله نبود همه بودند و درد نبود ...همه خوب و خوش قصه ام را زندگي مي كردند زنده زندگي مي كردند ......آخر قصه ام زماني كه قصه به سر مي رسيد همه به خانه شان مي رسيدند هيچكس در راه نمي ماند آخر قصه من سقفي از آرامش داشت .....آه اگر من راوي قصه بودم ........قصه را طور ديگري مي گفتم ....
+ نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 9:16 توسط رها
|