ميراث پدر....
پس زخمهایت را گرامی دار .زخمهای کوچک را نوشدارویی اندک بس است ،تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد ، و هیچ نوشدارویی ، شگفت تر از عشق نیست .و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست .او که نامش خداوند است .پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر .اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو دارد ،دستهایش این همه از نمک عشق پر است و نگفته بود که او هر که را دوست تر دارد ،بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد !زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد .من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم !من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوستت دارم ،زیرا به یادم می آورد که سنگ نیستم ، چوب نیستم ، خشت و خاک نیستم ، که انسانم ...پدرم وصیت کرده است و گفته است :
از جانت دست بردار ، از زخمت اما نه ، زیرا اگر زخمی نباشد ، دردی نیست
و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی ، خدایی نخواهی داشت ...
دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم که این زخم عشق است و عشق میراث پدر است .میراث پدر ......