نگرد نیست .
در پشت چارچرخه فرسوده ای ، كسي خطي نوشته بود:
«من گشته ام نبود!
تو دیگر نگرد ،
نیست!»
این آیه ملال
در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت
چشمم برای این همه سرگشتگی گریست.
چون دوست در برابر خود می نشانمش
تا عرصه بگوی و مگو، می کشانمش:
در جست و جوی آب حیاتی ؟
در بیکران این ظلمات آیا؟
در آرزوی رحم؟ عدالت؟
دنبالِ عشق؟
دوست؟.........
ما نیز گشته ایم
و « آن شیخ با چراغ همی گشت .....»
آیا تو نیز، چون او، «انسانت آرزوست؟»
گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:
ما را تمام لذت هستی به جست و جوست.
پویندگی تمامیِ معنای زندگی ست.
هرگز «نگرد ! نیست» سزاوار مرد نیست.......
" فریدون مشیری"
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 19:10 توسط رها
|