باز بوی باورم خاکستری است
باز بوی باورم خاکستری است... صفحههای دفترم خاکستری است
پیش ازینها حال دیگر داشتم... هر چه میگفتند باور داشتم
پیرها زهر حلاحل خوردند... عشقورزان مهر باطل خوردند
باز هم بحث عقیل و مرتضیست... آهن تفتیده مولا کجاست
دستها را باز در شبهای سرد... ها کنید ای کودکان دورهگرد
مژدهگانی ای خیابانخوابها... میرسد تهمانده بشقابها
در صفوف ایستاده بر نماز... ابنملجمها فراوانند باز
سر به لاک خویش بردید ای دریغ... نان به نرخ روز خوردید ای دریغ
گیر خواهد کرد روزی روزیت... در گلوی مال مردمخوارها
من به در گفتم ولیکن بشنوند... نکته ها را مو به مو دیوارها
با خودم گفتم تو عاشق نیستی... آگه از سر شقایق نیستی
غرقه در دریا شدن کار تو نیست... شیعه مولا شدن مال تو نیست
سر به لاک خویش بردید ای دریغ... نان به نرخ روز خوردید ای دریغ
من به در گفتم ولیکن بشنوند... نکتهها را مو به مو دیوارها