من از نسل عشق های آتش گرفته ام ، از نسل مردمان درد ،از نسل زندگی

که از بذر عاطفه ای قد کشیده ام. من در سرزمین های شرقی با افتاب طلوع کرده ام و طعم باران را با احساس پنج گانه ام  چشیده ام.من با بادها به دنیا آمده ام و با بادها می میرم و ایمان همزاد من است که با من به دنیا آمده و با من نمی میرد.من تمام کودکیم از عطر شب بوها گیج بوده ام زیر در ختان سبز رویا بافته ام وهمه ی دشتهای خیال را دویده ام.

من جوانیم را در کوچه باغی که نگاهم در راه خاکی آن گم شده است جا گذاشته ام و یکباره به میان سالی رسیده ام. من تمام خودم را در خودم یافته ام و هنوز از خودم هزار سال نوری فاصله دارم.

من روز هایم را در تنهایی و سکوت گذرانده ام وشب ها خواب نیلوفر های سر گردان را دیده ام.من راز گل ها را می دانم و از بهار هزار خاطره دارم. من سال هاست که عاشقم.

درست از روزی که مادرم سیب را گاز زد و  پدرم گندم را عصیان نمود من عاشق شدم.

و سالهاست که هبوط پدرم را درد می کشم و عمریست که زندگی می کنم و عشق می سوزانم.