"مهاجرت" واژه آشناییست برای آدمی در تمام طول زندگی . فکر میکنم انسان از بدو تولد مهاجر است به جبر یا به اختیار . از همان زمان که بطن مادر را برای ورود به دنیایی جدید ترک میکند ، هجرت از خانه به اجتماع ، هجرت به آدمهای جدید زندگی و از آنها به دیگران ، هجرت از داشته ها به نداشته ها ، از هست ها به نیست ها ، از خواسته ها به نخواسته ها ... هر انتخاب در زندگی یک هجرت است ، بی اینکه بدانیم همواره در هجرتیم. گاهی از یک سرزمین، گاهی از یک فرهنگ، گاهی از یک شغل و البته گاهی از یک آدم. «مهاجرت از آدم‌ها» شاید سخت‌ترین نوع مهاجرت باشد، گاه به جبر از آنها عبور میکنیم و گاه ... باید از یک گوشهٔ قلب خودت به گوشه‌ای دیگر از قلب‌ات مهاجرت کنی، به آن گوشهٔ کوچک خلوتی پناه ببری که کسی آن‌جا نیست. پناه به خویشتن از دست خویشتن.

سالی که گذشت از آدمهای بسیاری هجرت کردم برخی به جبر مرگ که ناگزیراست و برخی به اختیار و مصلحت روزگار و روانم ... گاه باید عطای وجود کسی را به لقای حضورش ببخشی و هجرت کنی از تکرار بیهودگی ها و هر روز برای خود تکرار کنی که یادت نرود بیهودگی چه بر سرت میآورد و من به یاد خواهم داشت که هجرت از اشتباه به اختیار است .

28 اسفند 1402