من اما با تمام ...
شخصيت هايي در من اند که با هم حرف نمي زنند که همديگر را غمگين مي کنند
که هرگز دورِ يک ميز غذا نخورده اند شخصيت هايي در من اند که با دست هايم شعر مي نويسند
با دست هايم اسکناس هاي مُرده را ورق مي زنند
دست هايم را مُشت مي کنند دست هايم را بر لبه ي مبل مي گذارند و هم زمان که اين يکي مي نشيند ديگري بلند مي شود و مي رود
شخصيت هايي در من اند که با برف ها آب مي شوند با رودها مي روند و سال ها بعد در من مي بارند
شخصيت هايي در من اند که در گوشه اي نشسته اند و مثلِ مرگ با هيچ کس حرف نمي زنند
شخصيت هايي در من اند که دارند دير مي شوند دارند پايين مي روند دارند غروب مي کنند
و آن يکي هم نشسته است روبه روي اين غروب چاي مي خورد
شخصيت هايي در من اند که همديگر را زخمي مي کنند همديگر را مي کُشند
همديگر را در خرابه هاي روحم خاک مي کنند من امّا با تمام شخصيت هايم دوستت دارم
((گروس عبدالملكيان))