شیشه های ماشین پایین بود و در حالی که سرش و تکان میداد با صدای بلند با خواننده میخوند ....

گفته بودم اگه برگردی دوباره، غم میره از دل و تاریکی میمیره...

اومدی اما دیدم دست تو سرده ... گفتی اون روزها ...

بیا تا اون روزای خوبم بیاد ... ناخودآگاه لبخندی زدم ... انگار غرق خاطراتش بود ... بی اختیار رفتم به سالها پیش ... وقتی جوانی بود و عشق آهنگ های پاپ و خارجی و .... یاور همیشه مومن ... بوی موهات زیر بارون ... و چقدررررر بدم میومد از آهنگهای کوچه بازاری و اینچنینی ... نمیدونم چرا اینبار آشنا و گرم بود ... انگار یه جورایی .... دوست داشتم بشنوم ... اومدی اما .... دست تو سرده .....گفتی اون روزها دیگه ... به طور غریبی احساس دلتنگی کردم .... برای چی؟؟؟؟ دقیقا نمیدونم ... روزهای ناب جوانی؟ ... روزهای رفته ؟.... حس های رفته ... احساس تموم شده؟ ... آدمهای رفته و تموم شده؟ ... حسرت های باقی مونده ؟... نمیدونم چرا بی هوا دلم مچاله شد ... آدمی موجود غریبیه ...

28 مهر سال 3