نگاهم را میدزدم از اعداد ... از فکر کردن به شمارش معکوس.... از تقویمی که هر روز نزدیکتر میشود ... خودم را میدزدم از روزهایی که بی ملاحظه و دوان میروند و میروند و ....من ناگزیر ... ناچار... ناگریز تنها نگاه میکنم به هر طلوع و غروبی که با سرعت زمان را به قتلگاه میبرند ... به تکه هایی که هر روز از وجودم کنده میشوند... کاش میشد زمان را متوقف کرد ... کاش میشد ... اختیاری داشتم ... کاش میشد کاری کرد....