افلاطون

افلاطون میگه : اگه با دلت کسی یا چیزی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش چون کار دل دوست داشتنه ... درست مثل کار چشم که دیدنه ... ولی اگر کسی رو با عقلت دوست داشتی بدون داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه !!!

باز بوی باورم خاکستری است

باز بوی باورم خاکستری است... صفحه‌های دفترم خاکستری است
پیش ازینها حال دیگر داشتم... هر چه می‌گفتند باور داشتم
پیرها زهر حلاحل خوردند... عشق‌ورزان مهر باطل خوردند
باز هم بحث عقیل و مرتضی‌ست... آهن تفتیده مولا کجاست
دستها را باز در شبهای سرد... ها کنید ای کودکان دوره‌گرد
مژده‌گانی ای خیابان‌خوابها... می‌رسد ته‌مانده بشقابها
در صفوف ایستاده بر نماز... ابن‌ملجم‌ها فراوانند باز
سر به لاک خویش بردید ای دریغ... نان به نرخ روز خوردید ای دریغ
گیر خواهد کرد روزی روزیت... در گلوی مال مردم‌خوار‌ها
من به در گفتم ولیکن بشنوند... نکته ها را مو به مو دیوارها
با خودم گفتم تو عاشق نیستی... آگه از سر شقایق نیستی
غرقه در دریا شدن کار تو نیست... شیعه مولا شدن مال تو نیست
سر به لاک خویش بردید ای دریغ... نان به نرخ روز خوردید ای دریغ
من به در گفتم ولیکن بشنوند... نکته‌ها را مو به مو دیوارها

ره ....

قومی متفکرند اندر ره دین

قومی به گمان فتاده در راه یقین

میترسم از آن که بانگ آید روزی

کای بیخبران راه نه آنست و نه این

فروغ

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند،
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم.
 
زیرا چو زاهدان سیه كار خرقه پوش،
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
 
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود،
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا.
 
نام خدا نبردن از آن به كه زیر لب،
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا.
 
ما را چه غم كه شیخ شبی در میان جمع،
بر رویمان ببست به شادی در بهشت.
 
او می گشاید … او كه به لطف و صفای خویش،
گوئی كه خاك طینت ما را ز غم سرشت.
 
توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست،
كوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم.
 
چون سینه جای گوهر یكتای راستیست،
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم.
 
مائیم … ما كه طعنه زاهد شنیده ایم،
مائیم … ما كه جامه تقوی دریده ایم؛
 
زیرا درون جامه بجز پیكر فریب،
زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم!
 
آن آتشی كه در دل ما شعله می كشید،
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛
 
دیگر بما كه سوخته ایم از شرار عشق،
نام گناهكاره رسوا! نداده بود.
 
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان،
در گوش هم حكایت عشق مدام! ما.
 
“هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما


...

ادامه نوشته

هراس از مرگ..

من هرگزاز مرگ نهراسیده ام

که هراس من از مرگ درسرزمینیست

که مزد گورکن ازآزادی آدمی

                                   افزون باشد...

دور واپسین

خوشا با تو ! خوشا با هرچه بادا بعد از این با تو!

که من برچیده ام از جامه جان آستین را هم

تو دور ِ آخری، هم مستی و هم راستی داری

بپرس از می شناسان قیمت این ته نشین را هم

من آن دردم که باقی مانده ام از باده پیشین

بگردان تا بگردم با تو دور واپسین را هم

......

عشق رخ یار بر من زار مگیر

بر خسته دلان رند خمار مگیر

صوفی چو تو رسم رهروان می دانی

بر مردم رند ، نکته بسیار مگیر

سینه بی عشق مباد ...

بيستون بود و تمناي دو دوست.
آزمون بود و تماشاي دو عشق.
در زماني که چو کبک ،
خنده مي زد " شيرين" ،
تيشه مي زد "فرهاد"!
آن که آموخت به ما درس محبت مي خواست :
جان چراغان کني از عشق کسي به اميدش ببري رنج بسي .
تب و تابي بودت هر نفسي . به وصالي برسي يا نرسي! سینه بی عشق مباد!

 

گفته اند این آخرین شعر مولاناست

  رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن
ترك من خراب شبگرد مبتلا كن
ماييم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهي بيا ببخشا، خواهي برو جفا كن
از من گريز تا تو، هم در بلا نيفتي
بگزين ره سلامت، ترك ره بلا كن
ماييم و آب ديده، در كنج غم خزيده
بر آب ديده ما صد جاي آسيا كن
خيره كشي است ما را، دارد دلي چو خارا
بكشد، كسش نگويد: «تدبير خون‌بها كن»
بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد
اي زرد روي عاشق، تو صبر كن، وفا كن
دردي است غير مردن، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گويم كاين درد را دوا كن؟
در خواب، دوش، پيري در كوي عشق ديدم
با دست اشارتم كرد كه عزم سوي ما كن
گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرد
از برق اين زمرد، هين، دفع اژدها كن

دلم گرفته ...

دلم گرفته  ، دلم عجیب گرفته و هیچ چیز

نه این دقایق خوشبو که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش

نه این صداقت حرفی  که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

نه هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند

و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد ......

فال امروز

هر روز دلم به زیر باری دگر است

در دیده من ز هجر خاری دگر است

من جهد همی کنم قضا می گوید

بیرون زکفایت تو کاری دگر است..

آه

خاطر آیینه را آهی مکدر می کند ...

نگرد نیست .

در پشت چارچرخه فرسوده ای ، كسي خطي نوشته بود:

«من گشته ام نبود!

                       تو دیگر نگرد ،

                                          نیست!»

این آیه ملال

در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت

چشمم برای این همه سرگشتگی گریست.

چون دوست در برابر خود می نشانمش

تا عرصه بگوی و مگو، می کشانمش: 

در جست و جوی آب حیاتی ؟

در بیکران این ظلمات آیا؟

در آرزوی رحم؟ عدالت؟

دنبالِ عشق؟

            دوست؟.........

ما نیز گشته ایم

و « آن شیخ با چراغ همی گشت .....»

آیا تو نیز، چون او، «انسانت آرزوست؟»

گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:

ما را تمام لذت هستی به جست و جوست.

پویندگی تمامیِ معنای زندگی ست.

هرگز «نگرد ! نیست» سزاوار مرد نیست.......

 " فریدون مشیری"

با حافظ....

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند 

وان که این کار ندانست در انکار بماند

ميراث پدر....

سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود. اما زخمی در پهلو دارم .زخمی که به دشنه ای تیز ، پدر برایم به یادگار گذاشته است .هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم .پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو ، برابر هیچ کیکاووسی ، گردن کج نکنم و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده ،خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان . زیرا درد است که مرد ، می زاید و زخم است که انسان می آفریند .پدرم گفته است : قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست .

پس زخمهایت را گرامی دار .زخمهای کوچک را نوشدارویی اندک بس است ،تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد ، و هیچ نوشدارویی ، شگفت تر از عشق نیست .و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست .او که نامش خداوند است .پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر .اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو دارد ،دستهایش این همه از نمک عشق پر است و نگفته بود که او هر که را دوست تر دارد ،بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد !زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد .من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم !من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوستت دارم ،زیرا به یادم می آورد که سنگ نیستم ، چوب نیستم ، خشت و خاک نیستم ، که انسانم ...پدرم وصیت کرده است و گفته است :

از جانت دست بردار ، از زخمت اما نه ، زیرا اگر زخمی نباشد ، دردی نیست

و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی ،  خدایی نخواهی داشت ...

دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم که این زخم عشق است و عشق میراث پدر است .میراث پدر ......

شهامت ....

« من حاضرم جانم را فدا کنم تا تو عقیده‌ات را هر چند مخالف رای و نظر من باشد به آزادی و شهامت ابراز و بیان کنی.» دكتر شريعتي

خاطره

حتمــا نباید " مــــُرد " تا خاطــره شد ...

آدم ها می توانند زنــده زنــده خاطــره شوند !!

آى دريغا....

ای دریغا که همه مزرعه ی دلها را
علف هرزه ی کین پوشاندست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست

آه اگر من راوي قصه ام بودم ......

 هر روز كه ميگذرد تكه اي از عمر ماست كه به حلقوم زمان مي رود گاه از گذشتنش شاديم و سرخوش گاه عزادار لحظه هاي تمام شده ايم ... بازي مي كنيم تمام تكه هاي عمرمان را بازي مي كنيم زماني كه پرده بالا مي رود از داستان چيزي نمي دانيم داستان شروع كه مي شود ما هم شروع مي شويم  با آدمهاي قصه زندگي ميكنيم نفس مي كشيم درد مي كشيم سرخوش مي شويم مي خنديم گاه همراهشان ضجه مي زنيم .... هنوز از حكمت قصه سر در نياورده قصه تمام مي شود كتاب بسته مي شود و ما مي مانيم و حيراني و..... كاش خود بازي ساز قصه خود بوديم كاش آدمهاي قصه مان بودند مي ماندند آدم بودند آدم مي ماندند .... اگر من قصه خود را مي نوشتم اول قصه ام يكي بود يكي ديگر هم بود ... نه اصلا همه بودند همه .. دلشان دل بود تنگ مي شد بهانه مي گرفت از رحم و انصاف لبالب بود اگر غصه اي بود غصه همه بود درد را با هم مي كشيدند عاشق بودند عاشق خود عاشق ديگران عاشق خدا ...... همه بودند و فاصله نبود همه بودند و درد نبود ...همه خوب و خوش قصه ام را زندگي مي كردند زنده زندگي مي كردند ......آخر قصه ام زماني كه قصه به سر مي رسيد همه به خانه شان مي رسيدند هيچكس در راه نمي ماند آخر قصه من سقفي از آرامش داشت .....آه اگر من راوي قصه بودم ........قصه را طور ديگري مي گفتم ....