شاید همین باشد ...
یک فریب کوچک از دست گرامی تر عزیزانت
من که باور کرده ام باید همین باشد......
یک فریب کوچک از دست گرامی تر عزیزانت
من که باور کرده ام باید همین باشد......

معبد تشنه خون است.
همیشه پرستش با خون،با قربانی،همراه بوده است.اسماعیل!این ذبیح مقدست!ابراهیم را ببین. فرزند دلبندش را در عشق قربانی می کند. کارد را بر حلقوم پاره جگرش می نهد. فرزندی را که به عمری،با رنج ها و امید ها پرورده است،به دست خود زبح می کند!
عشق همواره تشنه «اخلاص» است.نیمه روشنفکران بی درد و دل،خرده می گیرند که قربانی چرا؟ معبد به قربانی چه نیازی دارد؟خدا چرا خون را دوست بدارد؟
شگفتا!شگفتا!چرا نمی فهمند؟این او نیست که خون می طلبد،قربانی می خواهد؛این عاشق است که به آن سخت نیازمند است. می خواهد به او،نه،به خودش،به دلش،ایمان اش،نشان دهد که::
«من اسماعیل ام را نیز قربانی تو می کنم»!نشان دهد که من در دوست داشتن،در ایمان،مطلق ام!«مطلق»!
آن چه را در همه آفرینش نیست،آنچه را طبیعت از داشتن اش محروم است، از ساختن اش عاجز است،من دارم؛من می آفرینم.
ای عشق!من تشنه ی«این هواهای عفن،و این آب های ناگوار» نیستم.ای ایمان!من ایمان ام را ،به زندگی کردن نیز نخواهم آلود. اخلاص! . اخلاص!
یعنی فقط تو!یکتایی!یک تویی!
چگونه این را نشان دهد؟باید نشان دهد. نه به او،که «او» می داند.نه به خود،که خود می یابد.نه،اصلا به چنین تجلی یی،به چنین نمایشی،محتاج است،سخت!چه رنج لذت بخشی است! چه مستی یی دارد ایثار!هرچه دردناک تر،شیرین تر!
آری قربانی!عشق تشنه می شود،خون بایدش داد؛سرد می شود،آتش اش باید زد،گرسنه می شود،قربانی بایدش کرد. عشق با قربانی،باخون،نیرو می گیرد،زلال می شود،رشد می کند، پاک و بی لک می شود....
و اکنون عید قربان است!...
(هبوط در کویر ،ص470)
مژده اي دل كه دگرباد صبا باز آمد
هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آمد
بركش اي مرغ سحر نغمه داوودي باز
كه سليمان گل از باد هوا باز آمد
لاله بوي مي نوشين بشنيد از دم صبح
داغدل بود به اميد دوا باز آمد
عارفي گو كه كند فهم زبان سوسن
تا بپرسد كه چرا رفت و چرا باز آمد.......
چشم من در پي آن قافله بس آب كشيد
تا به گوش دلم آواز درا باز آمد
گرچه حافظ در رنجش زدو پيمان بشكست
لطف او بين كه به صلح از در ما باز آمد
::: خبرهاي بسيار خوبي براي شما در راه است كه شادي را به زندگي شما بازمي گرداند هر چند كاري كرده ايد كه خود را مستوجب اين شادي نمي دانيد پس سعي كنيد كه دوباره اين اشتباه را تكرار نكنيد::: الهي ........نمي دونم چي بگم .........شكر
کاش میدانستم چیست ، آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری ست.
(مالکیت آسمان را به نام کسانی نوشته اند که به زمین دل نبسته اند.)
(همه دوست دارند به بهشت بروند ، ولی کسی دوست ندارد بمیرد.)
(نامم را پدرم انتخاب کرد ، و نام خانوادگیم را یکی از اجدام ،
دیگر بس است ، راهم را خودم انتخاب خواهم کرد.)
( دکتر علی شریعتی )
که عاشقانه عاشقم بر تو .... که عاشقانه عاشقم بر عشـــــــــــــق .....
خدابا دوستت دارم با من بمان مرا ببخش
منم دلتنگ شب ... دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است ...و اینها بهانه ایست...
آرش گفت: زمين كوچك است. تير و كماني مي خواهم تا جهان را بزرگ كنم…
به آفريد گفت: بيا عاشق شويم. جهان بزرگ خواهد شد، بي تير و بي كمان.
به آفريد كماني به قامت رنگين كمان داشت و تيري به بلنداي ستاره.كمانش دلش بود و تيرش عشق...
به آفريد گفت: از اين كمان تيري بينداز، اين تير ملكوت را به زمين مي دوزد.
آرش اما كمانش غيرتش بود و جز خود تيري نداشت.
آرش مي گفت: جهان به عياران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتي كه عاشقي تنها تيري براي خودت مي اندازي و جهان خودت را مي گستري. اما وقتي عياري، خودت تيري؛ پرتاب مي شوي؛ تا جهان براي ديگران وسعت يابد.
به آفريد گفت: كاش عاشقان همان عياران بودند و عياران همان عاشقان...
آن گاه كمان دل و تير عشقش را به آرش داد و چنين شد كه كمان آرش رنگين شد و قامتش به بلنداي ستاره و تيري انداخت تيري كه هزاران سال است مي رود...
هيچ كس اما نمي داند كه اگر بهآفريد نبود، تير آرش اين همه دور نمي رفت!
سخن روز : مرد بزرگ وقار دارد اما متکبر نيست و مرد کوچک تکبر دارد ولي وقار ندارد کنفوسيوس
جا مانده است چيزي جايي كه هيچ گاه ديگر هيچ چيز جايش را پر نخواهد كرد، نه موهاي سياه و نه نگاه گيرا ، نه ....
بعضي ها از دور ميدرخشند! نزديك كه ميشوي يك تكه شيشه ي شكسته اي بيشتر نيستند!!! كه بايد لگدي بهش زد تا از مسير نور آفتاب دور شوند و چشمان ديگري را خيره نكنند و گول نزنند!!!![]()
نیکوس کازانتزاس
حالا که فرقی نمی کند کنارت ایستاده باشم یا نه!؟
بگذار همه چیز را از وسط قیچی کنم
تا تو....
در نیمی باشی
و من ....
در نیمی دیگر
راستی ......
با دستی که روی شانه ات جا گذاشتم چه می کنی!؟
بعضی جلد نازک وبعضی اصلا جلد ندارند.
بعضی آدمها با کاغذ کاهی نا مرغوب چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی.
بعضی آدمها تر جمه شده اند وبعضی تفسير می شوند.
بعضی از آدمها تجديد چاپ می شوند و بعضی از آدمها فتو کپی آدمهای ديگرند.
بعضی از آدمها دارای صفحات سياه وسفيداند و بعضی از آدمها صفحات رنگی و جذاب دارند.
بعضی از آدمها قيمت پشت جلد دارند.
بعضی از آدمها با چند درصد تخفيف به فروش می رسند.
بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.
بعضی ازآدمها را بايد جلد گرفت.
بعضی از آدمها را می شود توی جيب گذاشت و
بعضی را توی کيف.
بعضی از آدمها نمايشنامه اند و در چند پرده نوشته و اجرا می شوند.
بعضی از آدمها فقط جدول سرگرمی اند وبعضی ها معلومات عمومی.
بعضی از آدمها خط خوردگی و خط زدگی دارند و
بعضی از آدمها غلط های چاپی فراوان .
ازروی بعضی از آدمها بايد مشق نوشت و
از روی بعضی آدمها بايد جريمه نوشت..
به راستی ما کدام کتابيم؟؟؟؟؟؟
مردان در صید عشق به وسعت نامنتهایی نامردند
گدایی عشق میکنند ، تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشدند؛
اما همین که مطمئن شدند مردانگی را در کمال نامردی به جا می آورند.
( دکتر علی شریعتی )
این متن زیبا امروز از طرف همسفر عزیزی برام ایمیل شده بود دلم نیومد تنهایی ببینم .
چنین گفت زرتشت :
اگر کلید قلبی را نداری قفلش نکن
اگر کسی را دوست نداری خردش نکن
اگر دستی را گرفتی رهایش نکن
مراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد، زندگی با دلت نکند.
ای همه من ،همه تو آن چیزی نیست که می گویم وتو می شنوی ،کلمات در فضای نا مفهوم عدم در ک احساس مشترک میان انسانها تغییر می یابد و گاه آنچه به گوش می رسد بویی از احساس اولیه نبرده است ،واین همان بازی احساسی کلمات است .
من در شبی که باران بازگشت ریزریز بر وجود من باریدن خواهد گرفت به سوی تو خواهم آمد ،اگرچه در راه ،باران وخاک همچون دو دست نامرئی زنجیری بر قدمهای من نهاده اند ،اما باز خواهم آمد ،می آیم ودر تاریکی شب تو را صدا خواهم زد که کجا هستی منم همان تنهاترین مردم این شهر وتو آیا باز مرا خواهی خواند......؟
گفت: به آنهايي كه در كار امروز خود مانده اند
فردا را مي فروشم !!!
دیروز شیطان را دیدم : در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب میفروخت...
مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میكردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند...
توی بساطش همه چیز بود : غرور، حرص،دروغ و جنایت ، جاهطلبی و ...
هر كس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد :
بعضیها تكهای از قلبشان را میدادند و بعضی پارهای از روحشان را !!!
بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را !!!
شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد؛ حالم را به هم میزد…
دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم اما انگار ذهنم را خواند.
موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم، فقط گوشهای بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا میكنم.
نه قیل و قال میكنم و نه كسی را مجبور میكنم چیزی از من بخرد. میبینی! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیكتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق میكنی!
تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات میدهد. اینها سادهاند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب میخورند.
از شیطان بدم میآمد اما حرفهایش شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت...
ساعتها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبهی عبادت افتاد كه لا به لای چیزهای دیگر بود ، دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم : بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم اما توی آن جز غرور چیزی نبود!!!
جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت! فریب خورده بودم، فریب...
دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود!
فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشتهام؛ تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم.
میخواستم یقه نامردش را بگیرم عبادت دروغیاش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم.
به میدان رسیدم، اما شیطان نبود آن وقت نشستم و های های گریه كردم ...
اشكهایم كه تمام شد، بلند شدم تا بیدلیام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را ، و همانجا بیاختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.
به شكرانه ی قلبی كه پیدا شده بود…
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم
زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر
بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم
فضا بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام مي رسانيم
عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين ترکامپيوترهای بيشتری مي سازيم تا اطلاعات بيشتری نگهداری کنيم، تا رونوشت های بيشتری توليد کنيم، اما ارتباطات کمتری داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتری داريم
اکنون زمان غذاهای آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذای بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايی اما خانواده های از هم پاشيده
بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را برای موقعيتهای خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگی يک موقعيت خاص است در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهی به نيازهايتان داشته باشيد
زمان بيشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذای مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايی را که دوست داريد ببينيد زندگی فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذتبخش است
از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را برای روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد عباراتی مانند "يکی از اين روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه ای را که قصد داشتيم "يکی از اين روزها" بنويسيم همين امروز بنويسيم
بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزی را که مي تواند به خنده و شادی شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد
هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد
اين روزها دلم هواي كوير دارد.
آنجا كه آسمان به زمين پيوند مي خورد.
آنجا كه هركس براي لحظه اي زيستن بايد مبارزه كند.آنجا كه چهره ها سوخته و خشن است اما دل ها هنوز به آسمان نزديك است.دلم هواي كوير دارد.
آنجا كه ارزش زندگي را زمين به آنها فهمانده است .آنجا كه زمين براي اين مردمان بخيل مي شود ولي هنوز دل هاشان دل به محبت همين خاك بسته است .
دلم هواي كوير دارد.آنجا كه حس مي كني تنهاي تنهايي و به بالا نزيك تري.دلم هواي كويردارد .
آنجا كه بوته هاي كوتاه و پر از خار آن به زيباترين گياهي كه در تمام عمرت ديده اي مبدل مي شود.ديگر گل هاي باغچه را دوست ندارم.
آنجا كه مي تواني رها باشي،بدون كفش ساعت ها روي خاك نرمش قدم بزني و از احساس لمس اين خاك نرم لذت ببري.شب را با تماشاي ستاره ها به سر مي رساني و تخيلت را براي ساختن داستاني براي هر يك از ستارگان به كار مي اندازي.
آنجا كه نگاه تو يا به آسمان است يا به زمين نه به آدم ها.
آنجا كه حس مي كني تو مالك تك تك لحظه هايت هستي و براي اندك زماني احساس رهايي از هر تعلقي تو را فرا مي گيرد و تو آزاد مطلقي آن لحظه.
انجا که میتوانی تنهایی را بدون درد بچشی٬بدون چشمداشت٬دلم میل کویر دارد.
انجا که زمستانی بودنت را میان تمامی خشکی ها و سختی ها جا میگذاری و سبک میشوی.
انجا که تلعلقاتت را میان همهمه ی درک حضور یار به سکوتی و تمنایی میفروشی.
انجا که شب را به سیاهی و جذابی و کشش محبوب٬ معنا میکنی.
انجا که به روشنایی روز و افتاب ايمان داري
خانه اول کجاست؟؟؟آن را هم گم کرده ام
و بدتر از همه اینکه
به زودی خودم را
خودت را خودش را گم میکنم
آنوقت آزاد میشوم
آزاد............................ آزاد
مردی در عالم رویا فرشته ای دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت. مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟ فرشته جواب داد: می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد!؟
به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم،
فهمیدم که بیمارم ............ ...
خدا فشار خونم را گرفت،
معلوم شد که لطافتم پایین آمده.
زمانی که دمای بدنم را سنجید،
دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم،
تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود
و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.
به ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم
و آنها را در آغوش بگیرم.
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم
فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم،
چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد
که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز
با من سخن می گوید نمی شنوم
خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد.
به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که
در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم:
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم
قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم و
زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.
امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:
رنگین کمانی به ازای هر طوفان
لبخندی به ازای هر اشک
دوستی فداکار به ازای هر مشکل
نغمه ای شیرین به ازای هر آه
و اجابتی نزدیک برای هر دعا