شاید همین باشد ...

زندگی شاید همین باشد

یک فریب کوچک از دست گرامی تر عزیزانت

من که باور کرده ام باید همین باشد......

این نیز میگذرد ....

عارفی را پرسیدم : روی نگین انگشترم چه حک کنم که هر وقت شادم به آن نگاه کنم و هر وقت هم غمگینم به آن نظر کنم ؛ گفت حک کن "میگذرد"

معبد تشنه خون است

معبد تشنه خون است.

همیشه پرستش با خون،با قربانی،همراه بوده است.اسماعیل!این ذبیح مقدست!ابراهیم را ببین. فرزند دلبندش را در عشق قربانی می کند. کارد را بر حلقوم پاره جگرش می نهد. فرزندی را که به عمری،با رنج ها و امید ها پرورده است،به دست خود زبح می کند!

عشق همواره تشنه «اخلاص» است.نیمه روشنفکران بی درد و دل،خرده می گیرند که قربانی چرا؟ معبد به قربانی چه نیازی دارد؟خدا چرا خون را دوست بدارد؟

شگفتا!شگفتا!چرا نمی فهمند؟این او نیست که خون می طلبد،قربانی می خواهد؛این عاشق است که به آن سخت نیازمند است. می خواهد به او،نه،به خودش،به دلش،ایمان اش،نشان دهد که::

«من اسماعیل ام را نیز قربانی تو می کنم»!نشان دهد که من در دوست داشتن،در ایمان،مطلق ام!«مطلق»!

آن چه را در همه آفرینش نیست،آنچه را طبیعت از داشتن اش محروم است، از ساختن اش عاجز است،من دارم؛من می آفرینم.

ای عشق!من تشنه ی«این هواهای عفن،و این آب های ناگوار» نیستم.ای ایمان!من ایمان ام را ،به زندگی کردن نیز نخواهم آلود. اخلاص! . اخلاص!

یعنی فقط تو!یکتایی!یک تویی!

چگونه این را نشان دهد؟باید نشان دهد. نه به او،که «او» می داند.نه به خود،که خود می یابد.نه،اصلا به چنین تجلی یی،به چنین نمایشی،محتاج است،سخت!چه رنج لذت بخشی است! چه مستی یی دارد ایثار!هرچه دردناک تر،شیرین تر!

آری قربانی!عشق تشنه می شود،خون بایدش داد؛سرد می شود،آتش اش باید زد،گرسنه می شود،قربانی بایدش کرد. عشق با قربانی،باخون،نیرو می گیرد،زلال می شود،رشد می کند، پاک و بی لک می شود....

و اکنون عید قربان است!...

« دکتر علی شریعتی »

(هبوط در کویر ،ص470)

امروزم با حافظ .....

مژده اي دل كه دگرباد صبا باز آمد 

هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آمد

بركش اي مرغ سحر نغمه داوودي باز

كه سليمان گل از باد هوا باز آمد

لاله بوي مي نوشين بشنيد از دم صبح

داغدل بود به اميد دوا باز آمد

عارفي گو كه كند فهم زبان سوسن

 تا بپرسد كه چرا رفت و چرا باز آمد.......

چشم من در پي آن قافله بس آب كشيد

تا به گوش دلم آواز درا باز آمد

گرچه حافظ در رنجش زدو پيمان بشكست

لطف او بين كه به صلح از در ما باز آمد

::: خبرهاي بسيار خوبي براي شما در راه است كه شادي را به زندگي شما بازمي گرداند هر چند كاري كرده ايد كه خود را مستوجب اين شادي نمي دانيد پس سعي كنيد كه دوباره اين اشتباه را تكرار نكنيد:::  الهي ........نمي دونم چي بگم .........شكر

 

 

اين همه مورد خوب ....

خانه ام بی آتش ،

دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...

می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس

این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!

راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ،

پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!

می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...

می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،

طاقتش را داری که ببینی هر روز ،

زیر رگبار نگاهی هرزه

صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!

اگر اینگونه ای آری بنویس ،من دگـر خسته شـدم ...

باز تا کی به دروغ بنویسم :

" آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! "

گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!

رنگ نیرنگ آبی ست ؟!

می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...

بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!

قسمت می دهم امّا به قلم ،

آنچه می بینی و دیدم بنویس ....از خدا ،

از قفس خالی عشق ،از چراگاه هوس ،

از خیانت ،از شرک ،

از شهامت بنویس !!!

بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،

آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،

از من

" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "

از خود ...

هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :

(( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... ))

حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!!

جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟!

طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!

گـفـتن واژه ی حق سنگـین است

من دگـر خـسته شـدم

می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ

این همه مورد خوب

يه آدمهايي....

یک آدمهایی ابدیند تاریخ مصرف ندارند و مال همیشه های زندگی تو هستند . یک آدم هایی دوستیشان حتی بعد از سال ها حتی بعد تمام شدنش قابل افتخار است . حتی بعد از رنجیدن و رنجیده شدن . این قابلیت آدمهای کمیابی است آنها که شاید بتوان گفت در دشمنی شان هم که اغلب اهل دشمنی نیستند قابل افتخارند . این ها همان ها هستند که شاید بارها سرت فریاد زده باشند اما روبرویت و در خلوت .و همین آدم اگر کسی هتک حرمتت کند اگر به ناحق زیر سوالت ببرند اگر به تو حمله ای کنند که نیازی به دفاعی باشد **هستند**. نامرئی و بی ادعا هستند و اصلا هم انتظار تشکر ندارند حتی فکرش را نمیکنند که تو بفهمی که چه طور با وجه انسانی وجودشان از تو دفاع کرده اند اصلآ شاید حتی اگر تشکر هم کنی بگویند نه من برای تو این کار را نکردم اما هستند و زنده اند و قیم به ذات قوی و بی عقده انسانی شان . شاید هم حتی راهی برای تشکر کردن وحود نداشته باشد و آنوقت است که فقط میماند که در دلت هنوز به این دوستی گذشته افتخار کنی .و به آنجه در زمان بودنش رشدت داده بزرگت کرده و به تو آموخته . من این جور وقت ها یاد حرف عزیزی می افتم که همیشه میگفت با کسی دوستی کن که در دوری و دشمنی هم قابل افتخار باشد و من این روز ها به دنبال این آدمها چراغ بدست میگردم.......

تلنگر

دل من نرمتر از جنس حرير، دلم از جنس بلور، گر تو را قصد شكستن باشد، سنگ بي انصافيست ، يك تلنگر كافيست

شریعتی

کاش میدانستم چیست ، آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری ست. 

(مالکیت آسمان را به نام کسانی نوشته اند که به زمین دل نبسته اند.)

 (همه دوست دارند به بهشت بروند ، ولی کسی دوست ندارد بمیرد.)

 (نامم را پدرم انتخاب کرد ، و نام خانوادگیم را یکی از اجدام ،

دیگر بس است ، راهم را خودم انتخاب خواهم کرد.)

                                                           ( دکتر علی شریعتی )

خدایا مرا ببخش

مرا ببخش !!!ای مهربانترین تو ای همراه .... همراه لحظه های تنهایی

همیشه مهربان فریادرس .... ای دوست .. ای عشق .... ای راز

مرا ببخش !!!

سنگین ارام پر نفوذ نگاههایت در گیجی مبهم افکارم سوسو می زند ...

من آنقدر در با تو بودنهایمان غرقم .. که گویی واژه ها .... رنگ باخته اند ...

مرا ببخش ..آن هنگام که باید فریاد زنان عشقت را به گوش زمانها برسانم ....

خاموشی می گزینم ....آن هنگام که در گرمای لمس حضور نوازشهایت از خود بر خود می بالم ....

نگاههایم آنقدرها که باید .... و شاید آنقدر ها که شاید ....

ماندن همیشگی دستانت را التماس نمی کنند ....

ای همیشگی ....

ای باور ما’من در لحظه های بودن و ماندن ...

نا آرامم ... در لحظه های بی قراری ...ای غریبانه آرامش ....مرا ببخش ..!!!

در آن همه هنگام بی قراریهایم ...

در آن همه دیرین بی پایان پایان لحظه های غصه هایم ...

ضعف ناتوانی شانه هایم را به مهـــــرت ببخش !!

ای صدای آرامبخش ....

ای جاری از هوا .. نگاه .. از عشق و نور و ما ....ای جاری در من ...مرا ببخش!

در آنهمه گاه و بی گاه .. عشقت را ...بودنت را ...ماندنت را ...حضورت را...نگاهت را

بر بودنها و ماندنها ..... که بر آدمیان فریاد نمی زنم ...

مرا ببخش ..اگر که ناتوان حنجره بی صدایم .....ناتوانتر از آن است که بر دنیا فریادبزندت و بر تو ببالد ..... که بر خـــــــــود ببالد .

مرا ببخش که گاه کلمات را در خاطرات .... افکار ... و لحظه هایم گم می کنم ...

که عاشقم بر تو ........که عاشقم بر عشق .....

عاشقانه غزلواره های ناتمامم یک به یک ... نفس به نفس .... تقدیم به توباد...

تاآخـر بــــــــــودنها ..............

که عاشقانه عاشقم بر تو .... که عاشقانه عاشقم بر عشـــــــــــــق .....

خدابا دوستت دارم با من بمان مرا ببخش

دلتنگ شب .....

نمی دونم نگاهتون به شب چیه . شب برای هر آدمی یه مفهومی داره برای برخی شب یعنی خواب ، بی خبری . برای بعضی یعنی انتهای روز و انتظار شروع روزی دیگر بعضي شب را نميبينن..... ولي براي من شب يعني همه چيز يعني عمق ، آرامش ، سكوت ، زيبايي ، آسمان ، مهرباني ، گذشت و....... هيچ زمان ديگه اي به اندازه شب نمي تواني به خودت ،روحت ، قلبت ......   به خدا نزديك باشي وقتي فارغ از كشمكش ها و دغدغه هاي روزمرگي با خودت خلوت مي كني مي توني اطرافت رو، خودت رو قضاوت كني به داوري بنشيني صادقانه با خودت حرف بزني با خدا درد دل كني گلايه كني احساس مي كني بهتر به حرفات گوش ميده خوب سرش خلوت تره ......حس مي كني فقط و فقط حواسش به توست . نمي دونم تا حالا نيمه شب كنار دريا نشستين به صداي موجهايي كه با تاني و آرامش ساحل و لمس مي كنن و دوباره به عمق برمي گردن گوش دادين ؟ وقتي به عمق دريا خيره مي شين حس مي كنين توي ساحل نيستين آسمون و دريا يكي شده و فقط شمايين كه وجود دارين هيچ وقت توي روز امكان اين حس نيست هيچ دقت كردين آسمون شب چقدر زيباست وقتي با دقت نگاهش مي كنين حس مي كنين مي تونين ستاره ها رو لمس كنين . توي شب مي توني عميق تر نفس بكشي عميقتر فكر كني عميق تر دوست داشته باشي راحت تر ببخشي . شب زشتي و نامردمي رو نميبيني همه چيز پاك و خالص و نابه .همه خوبن بدي نيست همه رو دوست داري نامردمي ها رو مي بخشي و بديها رو فراموش مي كني انساني ،خودتي ،بدون اينكه نگران باشي ديگران چي مي گن ......خلاصه شب يعني همه آرامش و سكوت و عشق و تو و ...... خدا و خدا و خدا و.......

منم دلتنگ شب ... دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است ...و اینها بهانه ایست...

مجنون و ليلي

یک شبى مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ى لیلا نشست

عشق، آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود!

گفت یا رب! از چه خوارم کرده اى؟
بر صلیب عشق، دارم کرده اى؟

خسته ام زین عشق، دلخونم نکن
من که مجنونم، تو مجنونم نکن

مردِ این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلاى تو... من نیستم!

گفت اى دیوانه، لیلایت منم
در رگت پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختى
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

تصوير زيبا

بهترين عكس ها در اتاق هاي تاريك ظاهر مي شن

پس وقتي خدا تورو در تاريك ترين صحنه

زندگي قرار داد بدون كه مي خواد

از تو تصوير زيبايي بسازه

كمان آرش

آرش گفت: زمين كوچك است. تير و كماني مي خواهم تا جهان را بزرگ كنم…

به آفريد گفت: بيا عاشق شويم. جهان بزرگ خواهد شد، بي تير و بي كمان.

به آفريد كماني به قامت رنگين كمان داشت و تيري به بلنداي ستاره.كمانش دلش بود و تيرش عشق...

به آفريد گفت: از اين كمان تيري بينداز، اين تير ملكوت را به زمين مي دوزد.

آرش اما كمانش غيرتش بود و جز خود تيري نداشت.

آرش مي گفت: جهان به عياران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتي كه عاشقي تنها تيري براي خودت مي اندازي و جهان خودت را مي گستري. اما وقتي عياري، خودت تيري؛ پرتاب مي شوي؛ تا جهان براي ديگران وسعت يابد.

به آفريد گفت: كاش عاشقان همان عياران بودند و عياران همان عاشقان...

آن گاه كمان دل و تير عشقش را به آرش داد و چنين شد كه كمان آرش رنگين شد و قامتش به بلنداي ستاره و تيري انداخت تيري كه هزاران سال است مي رود...

هيچ كس اما نمي داند كه اگر به‌آفريد نبود، تير آرش اين همه دور نمي رفت!  

 

سخن روز :  مرد بزرگ وقار دارد اما متکبر نيست و مرد کوچک تکبر دارد ولي  وقار ندارد  کنفوسيوس

جامانده ....

جا مانده است چيزي  جايي كه هيچ گاه ديگر هيچ چيز جايش را پر نخواهد كرد، نه موهاي سياه و نه نگاه گيرا ، نه ....

درخشش شیشه

 

بعضي ها از دور ميدرخشند! نزديك كه ميشوي يك تكه شيشه ي شكسته اي بيشتر نيستند!!! كه بايد لگدي بهش زد تا از مسير نور آفتاب دور شوند و چشمان ديگري را خيره نكنند و گول نزنند!!!

بچه که بودیم......

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
را از نگاهش می توان خواند
کاش برای حرف زدن
نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم
سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
سکوتی را که یک نفر بفهمد
بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد
سکوتی که سرشار از ناگفته هاست
ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد
دنیا را ببین ...

بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان اشک می آید!

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
بزرگ شدیم تو خلوت اشک می ریزیم

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه
بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی
بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که
اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه
کاش هنوزم همه رو
به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم

بچه که بودیم اگه با کسی
دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم

بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم
بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه

بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم

بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون برمیگردیم به بچگی

بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کس نمی فهمد

بچه بودیم دوستیامون تا نداشت
بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره

بچه که بودیم بچه بودیم
بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ، دیگه همون بچه هم نیستیم

شاید به روی خودمون نیاریم
ولی همیشه ذهنمون پر از این آرزوست که :
ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم
و هنوزم تو عالم بچگی بودیم
همون دوران بچگی هایی که پر از عشق بود و شور و نشاط و سرزندگی

وسوسه

اگر خواهان غلبه بر وسوسه هستی ، فقط یک راه وجود دارد : تنگ در آغوشش گیر ، از آن بچش و یاد بگیر که خوارش بداری .

                                                                    نیکوس کازانتزاس

فرقی نمی کند...

حالا که فرقی نمی کند کنارت ایستاده باشم یا نه!؟

بگذار همه چیز را از وسط قیچی کنم

تا تو....

در نیمی باشی

و من ....

در نیمی دیگر

راستی ......

با دستی که روی شانه ات جا گذاشتم چه می کنی!؟

آدمها  کتابند....

بعضی جلد نازک وبعضی اصلا جلد ندارند.

بعضی آدمها با کاغذ کاهی نا مرغوب چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی.

بعضی آدمها تر جمه شده اند وبعضی تفسير می شوند.

بعضی از آدمها تجديد چاپ می شوند و بعضی از آدمها فتو کپی آدمهای ديگرند.

بعضی از آدمها دارای صفحات سياه وسفيداند و بعضی از آدمها صفحات رنگی و جذاب دارند.

بعضی از آدمها قيمت پشت جلد دارند.

بعضی از آدمها با چند درصد تخفيف به فروش می رسند.

بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.

بعضی ازآدمها را بايد جلد گرفت.

بعضی از آدمها را می شود توی جيب گذاشت و

بعضی را توی کيف.

بعضی از آدمها نمايشنامه اند و در چند پرده نوشته و اجرا می شوند.

بعضی از آدمها فقط جدول سرگرمی اند وبعضی ها معلومات عمومی.

بعضی از آدمها خط خوردگی و خط زدگی دارند و

بعضی از آدمها غلط های چاپی فراوان .

ازروی بعضی از آدمها بايد مشق نوشت و

از روی بعضی آدمها بايد جريمه نوشت..

  به راستی ما کدام کتابيم؟؟؟؟؟؟

مردانگی در کمال نامردی

مردان در صید عشق به وسعت نامنتهایی نامردند 

 گدایی عشق میکنند ، تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشدند؛ 

 اما همین که مطمئن شدند مردانگی را در کمال نامردی به جا می آورند. 

 ( دکتر علی شریعتی )

اینجا شهر من بود (است؟ بود! است؟! بود!؟) ولی حالا نمی ونم چیه منه

این متن زیبا امروز از طرف همسفر عزیزی برام ایمیل شده بود دلم نیومد تنهایی ببینم .

من در شهری زندگی می‌کنم که یکی از معروف‌ترین سمفونی‌های موتزارت را روی دنده عقب وانت می‌گذارند!

شهری که در متن یک موسیقی جیغ می‌زنند و مجاز می‌شوند که بفروشند و مردم گوش می‌دهند و لذت می‌برند!

شهری که روانشناس‌هایش همه از همسرانشان طلاق گرفته‌اند!

شهری که هنوز پیکان ۵۶ را ترجیح می‌دهند!

شهری که در جدول‌های روزنامه‌ها و مجله‌ها سوال این است: بی دینی (۷ حرفی) و جواب می شود: سکولاری!!!!!

شهری که می‌گویند مسلمان ساز و مسلمان دار است اما با هر نفس تهمت می‌زنند و غیبت می‌کنند و به قولی گوشت برادر مرده خود را با ولع می‌خورند!

مهندس برقش تاکسی دارد!

آدمها از دیدن پلیس می‌ترسند!

شهری که دل به دست آوردن سخت است و دل شکستن هنر می‌باشد!

شهری که در دانشگاهش فقط این را یادت می‌دهند که چگونه با حراست نرم صحبت کنی تا خوشش بیاید!

شهری که ملت رسانه‌ای دارد اما رسانه ملی ندارد شهری که زبانش “پارسی” است اما می‌گویند “فارسی” چون زبان عرب‌ها “پ” ندارد!

من دوست دارم هوای تو را داشته باشم، و تو هوای من را، اما نه به معنی حمایت! به این معنی که هیچ کدام نمی‌خواهیم در هوای خودمان نفس بکشیم!

شهری که مرگ حق است و حق گرفتنی!

شهری که برنده یعنی کسی که کمتر از بقیه می‌بازد!

شهری که کف اتوبانش دست انداز دارد!

شهری که همه فکر می‌کنند فقط خودشان می‌فهمند!

شهری که مرگ بر آمریکا می‌گویند ولی آرزویشان این است که آمریکا را حداقل یکبار ببینند!

شهری که همه مشکل را در فرد دیگر می‌جویند!

شهری که هنوز نفهمیدم من در آن به دنیا آمدم یا آن در من باید معنی می شد!

 

 

زرتشت

چنین گفت زرتشت :

اگر کلید قلبی را نداری قفلش نکن

اگر کسی را دوست نداری خردش نکن

اگر دستی را گرفتی رهایش نکن

مراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد، زندگی با دلت نکند.

و تو آيا باز مرا خواهي خواند......

من از یاد برده بودم که باغبان این چمن مرا کوچک آفریده است ،پرکشیدم تا به آستان تو رسیدم ،اما مرا به آستان تو راهی نبود ،فقط آمدم تا رویش تک گل نگاه تو را در باغ بی پایان ابدیت ببینم ودیدم واز یاد نخواهم بردآنچه که روئید در من ودستی را که تو را از ابدیت به امروز آورد .

ای همه من ،همه تو آن چیزی نیست که می گویم وتو می شنوی ،کلمات در فضای نا مفهوم عدم در ک احساس مشترک میان انسانها تغییر می یابد و گاه آنچه به گوش می رسد بویی از احساس اولیه نبرده است ،واین همان بازی احساسی کلمات است .

من در شبی که باران بازگشت ریزریز بر وجود من باریدن خواهد گرفت به سوی تو خواهم آمد ،اگرچه در راه ،باران وخاک همچون دو دست نامرئی زنجیری بر قدمهای من نهاده اند ،اما باز خواهم آمد ،می آیم ودر تاریکی شب تو را صدا خواهم زد که کجا هستی منم همان تنهاترین مردم این شهر وتو آیا باز مرا خواهی خواند......؟

فال فروش

از كودك فال فروش پرسيدم : چه مي فروشي؟

گفت: به آنهايي كه در كار امروز خود مانده اند

فردا را مي فروشم !!!

شیطان

دیروز شیطان را دیدم : در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛  فریب می‌فروخت...

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند... 

توی بساطش همه چیز بود : غرور، حرص،‌دروغ و جنایت ،‌ جاه‌طلبی و ...

هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد : 

بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را !!!

بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را !!!

شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد؛ حالم را به هم می‌زد…

دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم اما انگار ذهنم را خواند.

موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم، فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم.  

نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی!

تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.

از شیطان بدم می‌آمد اما حرف‌هایش شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و  او هی گفت و گفت و گفت... 

ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ی عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود ، دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.  

با خودم گفتم : بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم اما توی آن جز غرور چیزی نبود!!!

جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت! فریب خورده بودم، فریب...

دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود!

فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام؛ تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم.

می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم.

به میدان رسیدم، اما شیطان نبود آن وقت نشستم و های های گریه كردم ...

اشك‌هایم كه تمام شد،‌ بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را ، و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.

به شكرانه ی قلبی كه پیدا شده بود… 

 

غافل.....

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر  مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم   بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم   چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم

  زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان  ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر

  بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم   ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم

 فضا بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را  بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام  مي رسانيم

  عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين ترکامپيوترهای بيشتری مي سازيم تا اطلاعات بيشتری نگهداری کنيم، تا رونوشت های بيشتری توليد کنيم، اما ارتباطات کمتری داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتری داريم

  اکنون زمان غذاهای آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی   فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذای بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايی اما خانواده های از هم پاشيده

  بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را برای موقعيتهای خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگی يک موقعيت خاص است در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهی به نيازهايتان داشته باشيد

  زمان بيشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذای مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايی را که دوست داريد ببينيد زندگی فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذتبخش است

  از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را برای روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد عباراتی مانند "يکی از اين روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه ای را که قصد داشتيم "يکی از اين روزها" بنويسيم همين امروز بنويسيم

  بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزی را که مي تواند به خنده و شادی شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد

  هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد

كوير ....

 

اين روزها دلم هواي كوير دارد.

آنجا كه  آسمان به زمين پيوند مي خورد.

آنجا كه هركس براي لحظه اي زيستن بايد مبارزه كند.آنجا كه چهره ها سوخته و خشن است اما دل ها هنوز به آسمان نزديك است.دلم هواي كوير دارد.

آنجا كه ارزش زندگي را زمين به آنها فهمانده است .آنجا كه زمين براي اين مردمان بخيل مي شود ولي هنوز دل هاشان دل به محبت همين خاك بسته است .

دلم هواي كوير دارد.آنجا كه حس مي كني تنهاي تنهايي و به بالا نزيك تري.دلم هواي كويردارد .

آنجا كه بوته هاي كوتاه و پر از خار آن به زيباترين گياهي كه در تمام عمرت ديده اي مبدل مي شود.ديگر گل هاي باغچه را دوست ندارم.

آنجا كه مي تواني رها باشي،بدون كفش ساعت ها روي خاك نرمش قدم بزني و از احساس لمس اين خاك نرم لذت ببري.شب را با تماشاي ستاره ها به سر مي رساني و تخيلت را براي ساختن داستاني براي هر يك از ستارگان به كار مي اندازي.

آنجا كه نگاه تو يا به آسمان است يا به زمين نه به آدم ها.

آنجا كه حس مي كني تو مالك تك تك لحظه هايت هستي و براي اندك زماني احساس رهايي از هر تعلقي تو را فرا مي گيرد و تو آزاد مطلقي آن لحظه.

انجا که میتوانی تنهایی را بدون درد بچشی٬بدون چشمداشت٬دلم میل کویر دارد.

انجا که زمستانی بودنت را میان تمامی خشکی ها و سختی ها جا میگذاری و سبک میشوی.

انجا که تلعلقاتت را میان همهمه ی درک حضور یار به سکوتی و تمنایی میفروشی.

 انجا که شب را به سیاهی و جذابی  و کشش محبوب٬ معنا میکنی.

انجا که به روشنایی روز و افتاب ايمان داري

آزاد....

باز رسیده ام  سر خانه اول

خانه اول کجاست؟؟؟آن را هم گم کرده ام

  و بدتر از همه اینکه

                        به زودی خودم را

                                   خودت را خودش را گم میکنم

    آنوقت آزاد میشوم

        آزاد............................ آزاد

چه کسی واقعا خدا را دوست دارد!؟

مردی در عالم رویا فرشته ای دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت. مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟ فرشته جواب داد: می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد!؟

كلينيك خدا

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم،

فهمیدم که بیمارم ............ ...

خدا فشار خونم را گرفت،

معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

زمانی که دمای بدنم را سنجید،

دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم،

 تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود

و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

 به ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم

و آنها را در آغوش بگیرم.

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم،

چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد

که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز

 با من سخن می گوید نمی شنوم

خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد.

به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که

در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم:

 هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم و

زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:

رنگین کمانی به ازای هر طوفان

لبخندی به ازای هر اشک

دوستی فداکار به ازای هر مشکل

نغمه ای شیرین به ازای هر آه

و اجابتی نزدیک برای هر دعا