آغاز فصل سرد ...

منم  زنی تنها

در آستانه فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین و یأس ساده و غمناک اسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی  زمان گذشت و من راز فصلها را میدانم

و حرف لحظه ها را میفهمم نجات دهنده در گور خفته است

و خاک ، خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش در آستانه فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت چگونه می شود به آن کسی که میرود اینسان صبور ، سنگین ، سرگردان . فرمان ایست داد .

چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچوقت زنده نبوده است.

 در کوچه باد میاید کلاغهای منفرد انزوا در باغهای پیر کسالت میچرخند و نردبام  چه ارتفاع حقیری دارد.

 آنها ساده لوحی یک قلب را با خود به قصر قصه ها بردند

و اکنون دیگر دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست

و گیسوان کودکیش را در آبهای جاری خواهد ریخت

و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است

در زیر پالگد خواهد کرد؟

  ای یار ، ای یگانه ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

 انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده ها

نمایان شدند انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند

انگار آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت

چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود .

 در کوچه ها باد میامد این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دست های تو ویران شدباد میآمد

ستاره های عزیز ستاره های مقوایی عزیز وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه  آورد ؟

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجداد ما قضاوت خواهد کرد.

  من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

ای یار ای یگانه ترین یار " آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "

نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟

 من سردم است و میدانم که از تمامی   اوهام سرخ یک شقایق وحشی

ز چند قطره خون چیزی بجا نخواهد ماند .

من عریانم ، عریانم ، عریانم مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم

و زخم های من همه از عشق است از عشق ، عشق ، عشق .

من این جزیره ی  سرگردان را از انقلاب اقیانوس  و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه  تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود

 که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد .

 سلام ای شب معصوم !

 سلام ای شبی که چشم های  گرگ های بیابان را  

به حفره های استخوانی ایمان  و اعتماد بدل میکنی

ودر کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها

ارواح مهربان تبرها را میبویند

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها میآیم

و این جهان به لانه ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که ترا میبوسند

در ذهن خود طناب دار ترا میبافند

 سلام ای شب معصوم  

میان پنجره و دیدن

 همیشه فاصله ایست

چرا نگاه نکردم ؟

انگار مادرم گریسته بود آن شب

آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم

و آن کسی که نیمه ی من بود ،

 و من در آینه میدیدش

که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود

و ناگهان صدایم کرد  و من عروس خوشه های اقاقی شدم . . .

 انگار مادرم گریسته بود آن شب

چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه مسدود سر کشید

چرا نگاه نکردم ؟تمام لحظه های سعادت میدانستند

که دستهای تو ویران خواهد شد

 آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟

آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟

و شمعدانی ها را در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟

آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟

 " دیگر تمام شد "

گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد

 انسان پوک انسان پوک پر از اعتماد

نگاه کن که دندانهایش

چگونه وقت جویدن سرود میخوانند

و چشمهایش چگونه وقت خیره شدن میدرند

و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد :صبور ،سنگین ،سرگردان . . .

 زمان گذشت زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد

شب پشت شیشه های پنجره سر میخورد

و با زبان سردش ته مانده های روز رفته را به درون میکشد

 من از کجا میآیم ؟من از کجا میآیم ؟

که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟

هنوز خاک مزارش تازه ست

مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم......

 چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار

چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی

چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را میبستی

و چلچراغها را از ساق های سیمی میچیدی

و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق میبردی

تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست

 و آن ستاره ها مقوایی به گرد لایتناهی میچرخیدند .

چرا کلام را به صدا گفتند؟

چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند !

نگاه کن که در اینجا چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت

و با نگاه نواخت و با نوازش از رمیدن آرامید

به تیرهای توهم  مصلوب گشته است

و به جای پنج شاخه ی انگشتهای تو

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

 چگونه روی گونه او مانده ست

سکوت چیست ، چیست ، ای یگانه ترین یار ؟

سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته

من از گفتن میمانم ، اما زبان گنجشکان

زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعتست .

زبان گنجشکان یعنی : بهار . برگ . بهار .

زبان گنجشکان یعنی : نسیم . عطر . نسیم

زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد .

 این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت

بسوی لحظه توحید میرود

و ساعت همیشگیش را

با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند .

این کیست این کسی که بانگ خروسان را

آغاز قلب روز نمیداند

این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد

و در میان جامه های عروسی پوسیده ست .

 پس آفتاب سرانجام در یک زمان واحد

بر هر دو قطب ناامید نتابید .

 و من چنان پرم که روی صدایم نماز میخوانند ...

  جنازه های خوشبخت جنازه های ملول

جنازه های ساکت متفکر جنازه های خوش بر خورد ،خوش پوش ، خوش خوراک

در ایستگاه های وقت های معین

و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت

 شهرت خرید میوه های فاسد بیهودگی و   .... آه ،

چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند

واین صدای سوت های توقف

در لحظه ای که باید ، باید ، باید

مردی به زیر چرخ های زمان له شود

  گفتم :"دیگر تمام شد."

گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم."

 سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم میکنیم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوری است که آن را

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند.

  ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل

به داس های واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی .

نگاه کن که چه برفی میبارد....

 شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

و سال دیگر ، وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود

و در تنش فوران میکنند

فواره های سبز ساقه های سبک بار

شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار

 ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد....

فروغ فرخزاد

دلم بارونيه ...

دلم باز بارونيه منتظر يه تلنگر كه بباره اونقدر بباره كه ديگه ..... بارون كه مياد احساس ميكني تمام دردها و رنجهات تموم ميشه انگار هر قطره اش ذره ذره بديها و زشتيها رو ميشوره و با خودش مي بره بارون كه مياد همه چيز بوي تازگي ميده انگار دلها سيراب ميشه وقتي زير بارون راه ميري و تمام وجودت خيس ميشه حس زيباي تازگي و ........كي ميدونه شايد بارون هم اشك خداست براي بنده هاي دلتنگش ....... خدايا چقدر دلم بارون مي خواد ....

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید

شانه های تو....

وقتی که شانه هایم در زیر بار حادثه شکست

یک لحظه از خیال پریشان من گذشت    

 بر شانه های تو.....بر شانه های تو می شد اگر سری بگذارم

و این بغض درد را از تنگنای سینه بر ارم به های های.

ان جان پناه مهر شاید که می توانست

از بار این مصیبت سنگین اسوده ام کند...

من اينجا بس دلم تنگ است ....

من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هركجا آيا همين رنگ است
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم
ز سيلي زن، ز سيلي خور
وزين تصوير بر ديوار ترسانم
....
بيا اي خسته خاطر دوست ! اي مانند من دلكنده و غمگين!
من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي فرجام بگذاريم.....

مهدي اخوان ثالث

پر بگیر و برو

رهایت میکنم وقتی داشتنت اسارتیست برایت

و من بیزار از تمام قفسها و بندها

شاید سهم تو آسمان وسیع تریست از آسمان دل من پر بگیر و برو رهایی از آن توست .

ياد قلبت باشد ...

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که دنیایش را

به شکوفایی احساس تو پیوند زده

مهربانم ای خوب

یک نفر هست که با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور

پراحساس و خیال است و سرور

مهربانم این بار یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی

 

تقديمي يك عزيز

بگذار ، كه بر شاخه اين صبح دلاويز
بنشينم و از عشق سرودي بسرايم .
آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبكبال ،
پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم

خورشيد از آن دور ، از آن قله پر برق
آغوش كند باز ، همه مهر ، همه ناز
سيمرغ طلايي پرو بالي ست كه – چون من –
از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز

پرواز به آنجا كه نشاط است و اميدست
پرواز به آنجا كه سرود است و سرورست .
آنجا كه ، سراپاي تو ، در روشني صبح
روياي شرابي ست كه در جام بلور است .

آنجا كه سحر ، گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشيد ، چو برگ گل ناز است ،
آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد ،
چشمم به تماشا و تمناي تو باز است !

من نيز چو خورشيد ، دلم زنده به عشق است .
راه دل خود را ، نتوانم كه نپويم
هر صبح ، در آيينه جادويي خورشيد
چون مي نگرم ، او همه من ، من همه اويم !

او ، روشني و گرمي بازار وجود است .
در سينه من نيز ، دلي گرم تر از اوست .
او يك سرآسوده به بالين ننهادست
من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست .

ما هردو ، در اين صبح طربناك بهاري
از خلوت و خاموشي شب ، پا به فراريم
ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبيعت
با ديده جان ، محو تماشاي بهاريم .

ما ، آتش افتاده به نيزار ملاليم ،
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم ،
بگذار كه – سرمست و غزل خوان – من و خورشيد :
بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم .

من نه عاشق بودم

من نه عاشق بودم…

و نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من …

من خودم بودم و تنهایی و یك حس غریب …

كه به صد عشق و هوس می ارزید…

من خودم بودم...

 دستی كه صداقت می كاشت…

گر چه در حسرت گندم پوسید…

من خودم بودم ، پنجره ای كه

به سرسبزترین نقطه ی بودن وا بود…

و خدا می داند سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود…

من نه عاشق بودم…

و نه آلوده به افكار پلید…

من به دنبال نگاهی بودم…

كه مرا از پس دیوانگیم می فهمید…

آرزویم این بود…

دور اما چه قشنگ…

كه رَوم تا در دروازه ی نور...

تا شوم چیره به شفافی صبح…

به خودم می گفتم

" تا دم پنجره ها راهی نیست"

من نمی دانستم …

كه چه جرمی دارد…

دستهایی كه تهیست…

و چرا بوی تعفن دارد…

گل پیری كه به گلخانه نرست…

روزگار غریبیست…

من چه خوش بین بودم…

همه اش رویا بود…

و خدا می داند…

که سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود...

برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟ نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را

خدايا


خدایا! قربانت گردم! ای حکیم کارساز! ما در حکمت کارهایت در مانده‌ایم!
خدایا! مگر قوم نوح بجز اینکه کبر ورزیدند، چه گناهی مرتکب شدند که چنان غرقشان کردی؟
خدایا! مگر قوم عاد بجز کفر نعمتت، چه کرده بودند که چنان به بادی نابودشان کردی؟
خدایا! مگر قوم ثمود را به جرم کشتن شتر، چنان عذاب‌شان ندادی؟
خدایا! مگر اهل مدین بجز کم فروشی، چه کرده بودند که چنان شدند؟
خدایا! مگر قارون بجز مال اندوزی، چه کرده بود که چنان در زمین رفت؟
خدایا! این قوم که در میانشانيم چه دیگر باید می‌کردند – که نکرده‌اند – تا شایسته‌ی عذابت می‌شدند؟
خدایا! اصلاً می‌شنوی‌ام؟
خدایا! (نکند خدای نکرده، بلاتشبیه) تو هم مانند این پدر مادرهایی هستی که به بچه‌های اول‌شان کلی سخت می‌گیرند و کاری به کار بچه‌های آخرشان ندارند!
خدایا! کجایی؟
خدایا! می‌خواهم به سبک شبان بلند بلند کفر بگویم بلکه موسایی مرا بشنود و از غیرتش عتابم کند. شاید این‌گونه دل‌مان به خبری از تو خوش شود!
خدایا! این‌جا پنداری همه مسابقه می‌دهند در رسیدن به عذابت!
خدایا! با این همه اگر عذاب‌مان نکنی به تمام اقوام قبلی ظلم کرده‌ای!
خدایا! به خودت قسم که عذاب به دستت، هزار بار شیرین‌تر است از عذابی که می‌کشیم به اسمت!

كاش مي شد ذهنم را كلام كنم

یه حسی  سیال ، شناور ،در من جاریست که تعادلم را گرفته نمی توانم ثابت شوم ثابت بمانم حالی بین زمین و آسمان ، معلق ، بي ثبات ، متزلزل ، شكستني ..يك بهانه كافيست يك تلنگر كه حباب دلم را بتركاند ، بشكنم ...بدنبال جايي مي گردم كه لختي بياسايم جايي كه خيلي دور نباشد همين نزديكي در محدوده همين تن خاكي ، جايي كه چشمانم را بي دغدغه بر روي هم بگذارم و رها شوم ، از خودم ، خود غريبه اي كه ديگر نميشناسمش ، از اين جهان رها شوم پر بكشم به جايي كه بتوانم حسم را ذهنم را براحتي كلام كنم آه كه گاهي اوقات چقدر سخن گفتن سخت است كاش مي شد جوري گريست كه چشمها نفهمند كاش مي شد حس را به ابعاد رساند كاش مي شد ترنم دل را بهانه كرد و ..... كاش مي شد آرام گرفت كاش مي شد ...خسته ام ، خسته از اين نبرد بي پايان .نبردي ميان من و من ، مني كه ديگر نه اين است و نه آن .... كاش ميشد فقط دمي آسود

وهمین درد مرا سخت می آزارد...

 نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد

که چرا انسان این دانا این پیغمبر

در تکاپوهایش

چیزی از معجزه آن سوتر

ره نبردست به اعجاز محبت هرگز

چه دلیلی دارد؟

چه دلیلی دارد؟

که هنوز

مهربانی را نشناخته است؟

ونمی داند در یک لبخند

چه شگفتی هایی پنهان است؟

من بر آنم که در این 2نیا

خوب بودن  به خدا سهل ترین کار است

ونمی دانم که چراانسان تااین حد

باخوبی بیگانه است؟

وهمین درد مرا سخت می آزارد...

(فریدون مشیری)

اعتماد آسوده سايه .....

 وقتي موضوعي رو براي ديگري توجيه مي كني و متقاعدش مي كني ، واژه اي رو تعريف مي كني معني مي كني دردي رو ميشنوي و دلداري ميدي مي خواي كه آرامش بدي و خودت ........نه توجيه مي شي نه واژه برات معني مي شه نه آرامش داري و  ....... خنده داره و دردآور .....گاهي اوقات مي دوني با ديگران بايد چه كني ولي با خودت ....... ديگران هم نمي دونن با تو چه كنن ...... نبايد كسي بفهمد كه ......دل و دستِ  این خسته‌ی خراب ،از خوابِ زندگی می‌لرزد ، باید تظاهر کنم حالم خوب است راحت‌ام، راضی‌ام، رها ... نقاشي خنده برروي صورت گيج و پر درد ساده نيست كشيدن آرامش به روي دل بيدل سهل نيست ولي .......جز اين راهی  نیست ......باید  به  اعتماد آسوده ی  سایه به آفتاب برگردم

ترديد....

ترديد ترديد .......ترديد هميشه عذاب آوره ولي گاهي اوقات آدم از اطمينان مي ترسه  از اطمينان فرار مي كنه دور ترديد ميگرده و ميگرده و مردد به اتفاقات ناخوانده اي  كه يكي پس از ديگري داره ميفته نگاه مي كنه نمي تونه بگه خوشحاله يا ناراحت نمي تونه بگه كجاي كاره نمي تونه بگه چرا .... نمي تونه بگه ميخواد باشن يا نباشن مثل طنابي كه از دو طرف کشیده میشه تا آخر كه معلوم بشه زور عقل بيشتره  يا دل ...... يك قسمت از وجود من ، در آن هزار توي دلم درد ميكند دردي كه نه تعريف كردني است نه نشان دادني نه مي شود با هيچ مقياسي اندازه اش گرفت دردي ناشي از جنگ بين بودن و نبودن .... 

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست ....

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

میل آن دانه خالم نظری بیش نبود

چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن

بامدادت که نبینم طمع شامم نیست

نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم 

بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست 

به خدا و به سراپای تو کز دوستیت 

خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست 

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی  

 

به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست

سعدیا نامتناسب حیوانی باشد

هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست 

ستاره شمال

دیشب وقتی به آسمون نگاه می کردم ماه نبود ولی ستاره شمال درخشانتر از همیشه چشمک می زد ... با خودم فکر می کردم چقدر خوبه که این ستاره همیشه هست هر وقت به آسمون نگاه کنی نا امیدت نمی کنه حتی تو هوای ابری می دونی که یه ستاره پیداست که سوسو می زنه .... که هست .... اینکه بدونی هست خیلی خوبه .........

باید باورش کنیم تا باورمان کند

ما بندگان بدی هستیم یک عمر به خدا دروغ میگوییم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایمان مارا تنبیه نمی کند رسوایمان نمی کند وعده می کنیم وفا نمی کنیم باورمان می کند در کمال رحم وآرامش صبوری می کند مجالمان می دهد و ما سرسختانه لجاجت می کنیم گناهانمان را توجیه می کنیم هر چه می گوید نمی پذیریم با این وجود هرگاه میخوانیمش حاضر است از او می گریزیم و ادعای بندگی داریم و بدنبال سراب ، تشنه در ناکجاآباد زندگی سرگردانیم غافل از اینکه ....آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم ...... که به ناگاه به خود می آییم ....خدایا اگر به فریادم برسی ...اگر ..... همان می شوم که دلخواه توست ...و در کمترین زمان نجات می یابی ...احساس آرامش می کنی حال چه کنی که شاکر باشی ؟ به گوش جان می شنوی : هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.

دیوانگی ام ...

من نه عاشق هستم، نه دلداده به گیسوی
بلند و نه آلوده به افکار پلید , من به دنبال نگاهی
هستم که مرا از پس دیوانگی ام می فهمد...

آرزو

از خدا برایت چیزی آرزو میکنم ؛ که جز خودش در باور هیچکس نمیگنجد...

فصلها ....

گذر فصلها و نو شدن اونها علاوه بر حس نو شدن و زندگی دوباره  ، حال خوشایند قدم زدن توی خاطرات رو میده بهار با تمام تازگی و بوی عیدش ،تازگی برگهای براق سبز سبزش ،بارانهای بهاری ،حس زیبای بچگی ، شوق پوشیدن کفش و لباس نو ، شمردن عیدی های تا  نخورده لذت تعطیلات عید و نگرانی روز آخر و سیزده بدر و تکالیف انجام نداده عید و تا نیمه شب هول هولکی نوشتن و  جا انداختن چند خط و ........ آخ که دنیای ساده و بی غل و غش و قشنگی بود ....تابستون .... گرما و یواشکی نخوابیدن ظهر و منتظر غروب و کوچه و بچه های محل و بازی توی کوچه بن بست و دعوای همسایه از سروصدای زیاد و دوچرخه و مسابقه و زمین خوردن و توبیخ و گاهی تجدیدی و دلهره شهریور و ........ باز ماه مهر شروع مدرسه وحس نمی دونم بد یا خوب روز اول مهر با کیف و روپوش نو وای ی ی فکر ۹ ماه صبح زود بیدار شدن و لذت ساعت تعطیلی ظهر و هیجان ۵شنبه و جمعه و صبح جمعه با رادیو و دلگیری عصر جمعه و درس و ریاضی و مشق شب و کارنامه و ...... طبیعت .... زیبایی های بی نظیر پاییز با برگهای رنگارنگ که روی درختها و کف کوچه پس کوچه های قدیمی رو پر میکرد از خش خش و بارانهای گاه و بیگاه با سرمایی که ریز ریز بدون اینکه بفهمی زیر پوستت نفوذ میکرد .... پاییز بی نظیر و پر از احساس ..زمستون .... شوق دیدن اولین برف ...وایییییییی وقتی یخ زده و گرسنه به خونه می رسیدیم و بوی لذت بخش آش مامان تمام فضای خونه و رو پر کرده بود با پاهای یخ زده و دستای متورم و قرمز از برف بازی خودمون و می چپوندیم زیر کرسی  و لبوی داغ و میبلعیدیم و به برفها که که مثل پنبه ازآسمون پشت پنجره تو حیاط می ریخت و درخت خرمالوی حیاط خونه که زیر برفها گم شده بود ونگاه می کردیم و از ته دل دعا میکردیم همینطور بباره که فردا مدرسه تعطیل بشه صبح همه حواسمون به رادیو بود که تعطیلیم یا نه ؟ وقتی صبح از خونه بیرون میرفتیم و هنوز جای پای کسی رو برفهای شب باریده نبود و با ذوق تمام اولین جا پاها رو با احتیاط روی برفها میذاشتیم و برمیگشتیم که جای پاهامون و ببینیم ........چقدر دور به نظر میاد چقدر فاصله  گرفتیم از سادگی ،بیخبری ،دلخوریهای کوچیک، دلخوشیهای  کودکانه ،معصومیت ، بیریایی ، عشق ، .....زندگی ....چه روح قشنگی داشتیم چقدر زلال بودیم... انسان بودیم .... چرا دیگه زیباییها رو نمی بینیم ؟ ما که سادگی از چشمهامون سرریز می کرد چی شد که روح یکرنگمون هزار رنگ شد ؟ ما که دلمون از گرسنگی یه گنجشک توی برف زمستون به درد می اومد... چی شد که دل نازکمون از سنگ شد ؟ چی شد که به اینجا رسیدیم... سخت شدیم ....سنگ شدیم ؟ چی شد که بزرگ شدیم ......کاش هیچوقت بزرگ نمی شدیم دلم برای بچگی بدجوری تنگ شده.... بدجوری.... 

خوشبختی ...

 

خوشبختی داشتن چیزهایی که دوست داریم نیست بلکه دوست داشتن چیزهایی که داریم هست...

منتظر باش ولی متوقف نباش...

تامل کن ولی معطل نکن...

صریح باش ولی گستاخ نباش...

سرسخت باش اما لجباز نباش...

بگو آره نگو حتما...

بگو نه نگو هرگز...

شتاب کن ولی شتاب زده عمل نکن...

بگو برات می مونم نگو برات می میرم...

به دنبال کسی نباش که بتونی با اون زندگی کنی به دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی...

تولدی دوباره...

میشود یک بار متولد شد زندگی کرد ....و مرد. اما نه ....میشود در طول یک زندگی چند بار متولد شد و زندگی کرد .....وقتی بعد از یک دوره بیخبری و نسیان به یکباره به خود می آیی و چشمانت را باز می کنی و خودت را می بینی، نه با چشم سر ، که با چشم دل و جان می بینی دوباره متولد می شوی مانند کسی که مدت طولانی در بیهوشی و کما بوده و دوباره به زندگی بر می گردد و جانی تاره می گیرد و قدر نفس کشیدن را می فهمد .میشود آگاهانه متولد شد و دوباره زندگی کرد که قدر نفس کشیدن فقط به بلعیدن هوا نیست .میتوان بارها در یک زندگی متولد شد و لحظه ها را تازه و نو زندگی کرد . که زندگی به بودن به روزمرگی و تکرار نیست زندگی یعنی تعالی یعنی فهم یعنی شناخت یعنی عبرت یعنی شروع دوباره یعنی نو شدن یعنی تولد دوباره یعنی نقطه سر خط . الهی یاریمان ده تا تولدی دوباره نه از سر بیخبری که از سر کمال و عشق داشته باشیم .که هیچ وقت برای تازه شدن دیر نیست . آمین .  

دلتنگم ...

امروز بدجوری خالیم دلم گرفته دلتنگم نگرانم بیخودی از صبح دلشوره دارم منتظر یه جرقه ام که ببارم نمی فهمم چرا ...... دلتنگ بارونم دلم بارون می خواد راه رفتن طولانی زیربارون تنها چیزیه که می خوام  ولی حیف ...... کاش می شد دلتنگی را با کسی تقسیم کرد کاش می شد.... کاش بارون می بارید کاش میبارید ....... کاش.....

من یک زن هستم.....

من یک زن هستم
یک زن آزاد... یک زن آزاده
من متولد می شوم، رشد می کنم تصمیم می گیرم و بالا می روم. من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم. من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها !ـ من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن!ـ
من آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم –قرمز، زرد، نارنجی، برای خودم آرایش می کنم- گاهی غلیظ،
میرقصم- گاه آرام، گاه تند،
میخندم بلند بلند بی اعتنا به اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر...
برای خودم آواز میخوانم حتی اگر صدایم بد باشد و فالش بخوانم، آهنگ میزنم و شادترین آهنگها را گوش میدهم.
،مسافرت میروم حتی تنهای تنها ....
حرف میزنم، یاوه میگویم و گاهی شعر، اشک میریزم! من عشق می ورزم......
من میاندیشم... من نظرم را ابراز میکنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو، فریاد میکشم و اگر عصبانی شوم دعوا میكنم...
حتی اگر تمام اینها با آنچه تو از مفهوم یک زن خوب در ذهن داری مغایر باشد.
زن من یک موجود مقدس است؛ نه از آنها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پستو قایم میکنی تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد. نه بدنش و نه روحش را نمیفروشد، حتی اگر گران بخرند. اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه میدهد؛ به هر که بخواهد، هر جا .
زن من یک موجود آزاد است. اما به هرزه نمیرود. نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛ به احترام ارزش و شأن خودش. با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد میرود، حتی به جهنم!
زن من یک موجود مستقل است. نه به دنبال تکیه گاه میگردد که آویزش شود، نه صندلی که رویش خستگی در کند و نه نردبان که از آن بالا برود. زن من به دنبال یک همسفر است، یک همراه، شانه به شانه. گاه من تکیه گاه باشم گاه او. گاه من نردبان باشم ، گاه او. مهر بورزد و مهر دریافت کند.
زن من کارگر بیمزد خانه نیست که تمام وجودش بوی قورمه سبزی بدهد و دستهایش همیشه بوی پیاز داغ؛ که بزرگترین هنرش گلدوزی کردن و دمکنی دوختن باشد. روزها بشوید و بساید و عصرها جورابها و زیرپوشهای شوهرش را وصله کند
زن من اینها نیست که حتی اگر تو به آن بگویی کد بانو!!!! ـ
زن من تا جایی که بخواهد تحصیل میکند، کارمیکند، در اجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش میکند. نه مانع دیگران میشود و نه اجازه میدهد دیگران او را از حرکت بازدارند. گاهی برای همراهی سرعتش را کم میکند اما از حرکت باز نمیایستد. دستانش پر حرارتند و روحش پر شور؛
من یک زنم ... نه جنس دوم... نه یک موجود تابع... نه یک ضعیفه ... نه یک تابلوی نقاشی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی، نه یک کارگر بیمزد تمام وقت، نه یک دستگاه جوجه کشی.
من سعی میکنم آنگونه که میاندیشم باشم، بی آنکه دیگری را بیازارم... ورای تمام تصورات کور، هنجارهای ناهنجار، تقدسات نامقدس!
باور داشته باش من هم اگر بخواهم میتوانم خیانت کنم، بیتفاوت و بی احساس باشم، بی ادب و شنیع باشم، بی مبالات و کثیف باشم. اگر نبوده ام و نیستم ، نخواسته ام و نمی خواهم.
آری؛ زن من عشق میخواهد و عشق می ورزد، احترام می خواهد و احترام میگذارد
من به زن وجودم افتخار می کنم، هر روز و هر لحظه ... من به تمام زنان آزاده و سربلند دنیا افتخار می کنم و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می بینند و تحسین می کنند.

من زن ایرانیم، همسایه و همنسل شیرین .خواهر تهمینه و هم قصه پوران و پروین. اهل تمدن ، زاده پارس.مثل دریا میخروشم ، من هستم

آشنا.....

وقتی آشناهای آدما غریبه میشن آدم دلش میگیره با غریبه غریبه ای با آشنای غریبه چه باید کرد؟؟؟؟

با حافظ ...

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم زمهرورزان رسم وفا بیاموز

گفتا زماهرویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه سفر ببندم

گفتا که شبرو است و از راه دیگر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد

گفتا خموش حافظ کین غصه هم سرآید

....... همیشه روزگار بر یک پایه می چرخد..........

مترسک ....

مترسک به گندم گفت:
مرا برای ترساندن آفریدن
اما من تشنه ی عشق پرنده ای شدم
که سهمش از من گرسنگی بود...

نعره مستانه ...

در حسرت یک نعره مستانه بمردیم

ویران شود این شهر که میخانه ندارد!

كاش مي شد هر روز را همون روز زندگي كرد

هیچ فکر کردیدما آدمها در طی زندگی چه نقشهائی را بازی می کنیم که گاه از سر اجباراست وگاه از ناآگاهی و گاهي خودمون هم نمي دونيم چرا و از سر چي ... ؟ و اينكه همه ما به نوعی هنرپیشه ایم  ؟ اینکه گاه و بیگاه در گم کردگی اصل خویش وارد نقشی می شویم و چه ماهرانه ايفاي نقش می کنیم و آنقدر در نقشهامون فرو ميرويم كه خودمون هم باورش مي كنيم يادمون مي ره كه ....... نقشه رفيق ... بي خيال ....ولي ايكاش با اين ايفاي نقش قدرت انتخاب آخر داستان را هم داشتيم ايكاش ميشد صحنه رو اونطوري كه مي خواستيم تموم كنيم و ترك كنيم اگه مي شد نقشهايي رو كه دوست داشتيم بازي كنيم كاش مي شد نقش خودمون رو بازي كنيم خود خودمون .....كاش مي شد سكانسهاي ناخوشايند را از ذهنمون پاك كنيم پلانهاي خوشايند رو هر چقدر دلمون مي خواست الكي تكرار كنيم هر روز رو همون روز زندگي كنيم  آخ اگه مي شد ...... چي مي شد .....

حضور .....؟

بعضي اوقات غايبي مثل كسي كه هيچوقت نبودي از ازل ....اما ....... بعضي اوقات پر از حضوري پررنگ و .....حاضر .......چرا؟؟؟